ولى الله روان شد سوى دشمن * چه دشمن ، بو قبيس غرق آهن
زبان در حمد يزدان تيغ در دست * سر ره بر عدوى كينه جو بست
آن لعين سوار بود و على - عليه السلام - پياده ، چون رسيد آغاز سخن كرد و گفت :
اى عمرو ! شنيدهام كه تو گفتهاى كه هرگاه يكى از قريش مرا مخير سازند ميان سه كار ، يكى از آن سه كار البته اختيار كنم ، اكنون به موجب وعده با من از سه كار يكى بكن : اوّل آنكه مسلمان شو و پشت اسلام را به اين سبب قوى ساز ، در دنيا آنچه مراد تست پيغمبر بر مىآرد و در عقبى انيس و مونس اين سيّد و سرور باشى . بيت :
نبى سازد به دنيا بىنيازت * به عقبى حق نمايد سر فرازت « 1 »
آن بدبخت اسلام قبول نكرد و دولت دنيا و سعادت عقبى را از دست بداد .
دوّم - آنكه چون قبول اسلام نكردى به مملكت خود بازگرد و ما را به قريش بگذار و حال آنكه در ميان ما و شما هيچ نوع جنگى و نزاعى نيست ، اگر محمّد غالب باشد ترا اسعد و يار خود گرداند و اگر مغلوب باشد آنچه خاطر تو خواهد چنان كن . عمرو گفت :
هيهات ! هيهات ! اين سخن را زنان در خانهها قبول ندارند خاصه من كه سوگند خوردهام و هبل را گواه گرفتهام كه انتقام خون قريش بكشم و آنچه توانم از محمّديان بكشم . امير فرمود كه امر سيوم جنگ است و كار به كوشيدن نام و ننگ است . آن حرامزاده برآشفت و گفت ، بيت :
نمىبردم گمان در فرصت كار * كه كس جنگ مرا باشد طلبكار
هنوزت نيست وقت جنگ كردن * به رزم چون منى آهنگ كردن
اى على پيدا است كه عمر تو چند است و با همچون منى حرب كردن ترا ناپسند است ، تو بازگرد و عمر را كه لاف بهادرى دارد و سعد وقاص را كه كوس دلاورى مىكوبد به ميدان فرست تا با يكديگر بگرديم و با يكديگر شمشير اندازيم . امير مؤمنان
هامش
( 1 ) - در ب : « به دنيا سر فراز خلق گردى * به عقبى بىنياز فرد گردى » .