بلى يا رسول اللّه ! پيغمبر فرمود : كوشكهاى روم و فارس را به من نمودند و عن قريب در تصرف ما خواهد آمد .
نقل است كه جابر انصارى مىگويد كه رسول - صلّى اللّه عليه و آله - در محلى كه ميتين را به سنگ مىزد ديدم كه سنگى از گرسنگى بر شكم خود بسته ، به غايت غمناك گشته به خانه درآمدم و زوجهء خود را گفتم : هيچ هست در اينجا كه به جهت رسول خدا طعام سازيم ؟ گفت : يك صاع آرد جو و يك بزغاله هست . فى الحال بزغاله را كشتم و در ديگ انداختم و آرد را خمير كرده نزد پيغمبر آمدم و صورت واقعه را پنهان به عرض آن حضرت رسانيدم و اين معنى را از خلق پنهان داشتم . چون روز به نماز ديگر رسيد ، پيغمبر آواز بلند كرد و فرمود كه اى اصحاب ! و اى جماعت احباب ! جابر ما را مهمانى مىكند و داعيه نموده كه ضيافتى به تقديم رساند . بعد از آن جابر را فرمود كه به خانه رو و تنور را بتاب و تا من آنجا نيايم نان در تنور مبر و تا من گوشت نطلبم از ديگ بيرون ميار . جابر مىگويد كه من آمدم و به زوجهء خود گفتم كه رسول - صلّى اللّه عليه و آله - با تمامى مردم خود مىآيند و من به واسطهء قلّت طعام و كثرت اصحاب شرمندهام كه مهم ضيافت چون شود و اين طعام به كه رسد ؟ اما چون آن نيك زن ، شوهر خود را پريشان ديد از او پرسيد كه رسول مىداند كه چه مقدار طعام دارى ؟
گفت : آرى ، مىداند . آن زن گفت : اى جابر ! هيچ غم مدار و غبار بر آينهء دل مگذار .
ايشان در اين گفتگو بودند كه حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - آمد و امر فرمود كه مردم گروه گروه و فرقه فرقه شوند و هر ده كس يك جا جمع شوند . روايت چنان است كه اصحاب رسول هفتصد تن بودند و هفتاد جا مجمع ساختند . بعد از آن رسول - صلوات اللّه عليه و آله - بر سر خمير آمد و قدرى آب به دست مبارك خود بر آنجا پاشيد و فرمود كه نان كرده در تنور بستند و رسول از تنور نان مىطلبيد و از ديگ گوشت و به مردم مىداد تا طعام سير خوردند و هر كس قدرى از آن نيز ذله ( ؟ ) بر گرفتند و هنوز نان در تنور و گوشت در ديگ باقى بود . روز ديگر كه در خندق كار مىكردند روايت چنان است كه پيغمبر - صلوات اللّه عليه و آله - در گوشهاى نشسته بود و تماشاى كار
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 202
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٢٠٢