قدم دختر حارث و آن سرور به نشاط تمام و انبساط ما لا كلام متوجه مدينه شد و چون به شهر خود رسيد از اطراف و جوانب از ابى الحقيق سخنان زشت و روايات درشت شنيد . از افعال ناپسنديده و از اقوال ناسنجيدهء او به غايت برنجيد بلكه سر جانب آسمان كرده از جفاى او به خداى تعالى بناليد . و آن حرامزاده راه بر مسلمانان بسته بود و زبان به مذمت پيغمبر و اصحابش گشوده پيوسته مردم را به حرب رسول خدا ترغيب مىنمود و خلق را از قبول اسلام متنفر گردانيده در عداوت رسول اللّه امر مىفرمود تا آنكه رسول - صلّى اللّه عليه و آله - عبد اللّه نامى را با پنج نفر مرد دلاور كه هر كدام در طريق عيارى و روش شب روى چنان كامل بودند كه به رسن تدبير ، به قلعهاى اثير بر مىآمدند و در شب ديجور به ديدهء مار و مور راه مىبردند ، به ايشان امر فرمود كه به خيبر رويد و به هر طريق كه رو دهد ابى الحقيق را به قتل آريد تا كسى را آرزوى آن نشود كه راه بر مسلمانان بندد و زبان به مذمت ياران پيغمبر گشايد . بيت :
همه گوش از آن گوهر آراستند * زمين بوسه دادند و برخاستند
القصه نيمشب از مدينه بيرون آمدند و راه خيبر را به نوعى قطع نمودند كه كسى را اصلا نديدند بلكه از جنس و حوش و طيور از رفتار ايشان نرميدند . بيت :
دزديده رفت در پى جانها فلك بسى * ز يشان كزو معاينه رفتار كس نديد
و چون به نواحى خيبر رسيدند عورتى را كه به مكر و حيله نظير و عديل نداشت و او پيغمبر و ياران آن سرور را دوست مىداشت پيدا كردند و از راه خفيه و نهانى او را يار خود گردانيدند ، و آن عورت در خيبر منزلى داشت ، اتفاقا شبى بود چون دل كافران به غايت تاريك و چون طرهء طراران بىحد دراز و باريك ، در چنان شب ابى الحقيق صحبت خمر آراسته بود و صلاى عام داده همه كس را خوردن خمر رخصت داد ، فوج فوج و گروه گروه قدح مىگردانيدند تا همه مست شدند و هر كس به گوشهاى خود را كشيدند و به خواب رفتند . پس آن زن آن پنج تن را به قلعه درآورد و به گوشهاى به سر بردند تا سلطان بيداد شب شبيخون خواب مستى بر سر ايشان تاختن آورد و آمد و شد