گليم بخت كسى را كه بافتند سياه * به آب كوثر و زمزم سفيد نتوان كرد
رسول فرمود تا گردن او را بزدند . منافقان كه در لشكر بودند خبر كشتن جاسوس را به حارث رسانيدند . چون اين خبر به ايشان رسيد بسيار كس بترسيدند و چون شب در آمد به اطراف عالم پريشان گرديدند اما حارث با لشكر بسيار متوجه لشكر سيد ابرار شد و چون آن دو لشكر به هم رسيدند از هر دو طرف صفها بياراستند . اوّل حال جنگ [ با ] تير آغاز كردند ، چون آتش حرب زبانه كشيد بر يكديگر بغريدند و نعرهها كشيدند و همچون بلاى ناگهان و قضاى آسمان بر سر هم دويدند ، در لحظهاى چندين سرها بريده و سينهها چاك گرديده به نظر مقاتلان درآمد ، مردم بسيار از كفار در معرض فنا و زوال افتادند و مجروحان ايشان بىشمار گرديدند ، باقى كفار به يك بار فرياد الفرار بر كشيدند و روى به گريز نهادند . مسلمانان زنان و فرزندان ايشان را اسير كرده مال ايشان را به غارت گرفتند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود تا آن مال را در ميان مسلمانان تقسيم كردند و همچنين زنان را نيز به تقسيم درآورده ؟ رسانيدند از آن جمله دختر حارث كه به حسن و جمال يگانهء آفاق و در ميان مهوشان به خط و خال به غايت طاق بود . بيت :
از اين موزون قدى بالا بلندى * سمنبر گلرخى ابرو كمندى
به رخ چون گل به قد مانند شمشاد * به سهم ثابت بن قيس افتاد
و عادت آن سرور چنان بود كه هرگاه به غزوهاى مىرفت يكى از ازواج طاهرات را همراه مىبرد ، اين نوبت عايشه همراه بود و نزد پيغمبر نشسته بود ، ديد كه دختر حارث درآمد و بر آن سرور سلام كرد . عايشه چون او را بدان زيبائى بديد متغير گرديد و مثل بيد بر خود بلرزيد و گفت : آه كه پيغمبر به او رغبت خواهد نمود و در غصه و محنت بر رويم خواهد گشود . القصه آن سرور جواب سلام او بداد و التفات به جانب او كرد .
دختر گفت : اى سيّد و اى سرور ! به خدمت شما آمدهام و به شرف اسلام مشرف شدم و من دختر حارث [ امير ] بزرگترين قبايلم و حالا مرا به سهم ثابت انداختهاند و او مرا به