ز بيم راهپيمايان ناپاك * به غارى شد درون چون گنج در خاك
اما اندك نسيمى مىآمد و نشان پاى مرا مىپوشيد از اين جهت مرا نديدند و به جانب ديگر به طلب من دويدند . چون درنگى برآمد خاطر از ايشان جمع كردم و از آنجا بيرون آمدم و به سرعت تمام قطع منازل و طى مراحل كردم تا به خدمت پيغمبر رسيدم . چون چشم آن حضرت بر من افتاد تبسم نمود و از روى التفات فرمود : افلح اللّه وجهك . سر سفيان را پيش آن حضرت بر زمين افكندم . اول مرا به بهشت وعده داد بعد از آن به سجده افتاد و خدا را شكر كرد ، بعد از آن مرا نوازش بسيار نموده عصاى خاصهء خود را كه پيوسته آن را به دست گرفتى به من ارزانى داشت و من از آن عصا به فوايد بسيار و منافع بىشمار رسيدم . پس عبد اللّه از وعدهء جنت المأوى و يافتن عصا از حضرت مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله - مترنّم به مضمون اين مقال شد ، بيت :
لله الحمد كه از ياورى بخت بلند * به چنين منصب شايسته شدم دولتمند
ذكر وقايع آن حضرت در سال چهارم از هجرت در ميان بنى نضير رفتن و آن قوم قصد كشتن پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - كردن
گرت بايد نكوئى بد مينديش * كه در دل هر چه دارى آيدت پيش
نكوئى پيشه كن تا در نمانى * ز بد بگذر كه نيكو بگذرانى
مصداق اين حال و موافق اين مقال است كه راويان معتبر و ناقلان سخنگستر چنين آوردهاند كه حضرت رسالت - صلّى اللّه عليه و آله - عمرو بن اميهء ضمرى را به جهت مهمات اعادى به طريق جاسوسى و خبرگيرى به حوالى بنى النضير فرستاد تا از ايشان خبر گيرد و به خدمت حضرت پيغمبر خبر آورد كه آن جماعت در چه كارند و در چه خيال ؟ عمرو بعد از گرفتن خبر و واقف شدن از حال كافران بد سير بازگرديد و متوجه