ثابتقدماند گفت : بيت :
رخ از جنگ اعادى برنپيچم * شهادت خوش بود سر زان نپيچم
كفار چون ديدند كه اهل اسلام عزم جزم كردند كه محاربه نمايند سفيان گفت : اى عاصم ! سلامت مىطلبى دست به بند بده و از ما امان طلب . عاصم جواب داد كه با شما حرب خواهم كرد و عوض خون خود چندين كس را بر خاك هلاك خواهم افكند .
بيت :
به عون قادر قيوم قاهر * نخواهم شد مطيع هيچ كافر
نصيب ما شهادت شد در اوّل * به اين دولت ورق گشته مسجّل
به رسم عرب جنگ آغاز كردند و عاصم تنى چند از ايشان بكشت و زخم كارى نيز بخورد و روى نياز به قيوم كارساز كرد و گفت : الهى ! امداد دين پيغمبر تو كردم روا مدار كه سر مرا دشمنان پيغمبر تو به مكه برند . اين بگفت و با وجود زخم كارى حمله برد و تنى چند را به قتل آورده از پاى در افتاد و شربت شهادت بنوشيد . كفار خواستند كه سر او را جدا سازند ، به فرمان خداى تعالى در حال چندان زنبور پيدا گرديدند و نيش بر آن كافران بدانديش زدند كه نتوانستند سر عاصم را جدا سازند ، از ترس به گوشهاى رفتند و توقف نمودند كه زنبوران بروند و ايشان بيايند و آن سرها را برداشته به مكه برند و صد شتر بستانند . شبانگاه سيلى آمد از كوهسار و عاصم را از جا بر كند تا به دريا برد و افكند . بيت :
غريق بحر رحمت گشت مظلوم * ز نقد كام دشمن گشت محروم
و شش تن ديگر همچون عاصم جنگ كردند و در آخر كشته گشتند اما سه تن از مسلمانان ماندند . كفار ايشان را به انواع فريب و اصناف مكر بازى دادند تا دست از جنگ بداشتند و هر سه كس را بند كردند يكى از ايشان عبد اللّه نام بود ، فرياد بر كشيد و فغان برآورد كه مرا اينجا بكشيد و به جانب مكه در ميان دشمنان مبريد . قضا را بندش