تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
بكشد و خدا و رسول را از خود خشنود سازد و سر او را برداشته به حضور من آرد ؟ يكى از حاضران بر پاى خاست نام او عبد الله و گفت : يا رسول اللّه ! من بروم و مهم او را فيصل داده به خدمت برسم و سر او را برداشته به تو تحفه آرم . برخاست و روى به راه آورد و در ميان جماعتى كه با پيغمبر عداوت داشتند روزى چند بسر برد . اتفاقا سفيان با جماعتى سفيهان به آنجا رسيد و او را بديد . و اين عبد الله به غايت نيكو رخسار و بىحد پاكيزه گفتار بود از اين جهت به او ملتفت گرديد و از او پرسيد چه نام دارى و اينجا در چه كارى ؟ گفت فلان نام دارم و خود را از بهادران مىشمارم و انتظار آن دارم كه كسى به قصد محمّد بيرون رود و من همراه ايشان بروم و انتقام خون پدر و برادر از او بكشم . سفيان با او خوش برآمد و به همراهى خود او را برداشته روى به منزل آورد . پس عبد اللّه در آن راه از هر لاف و گزاف آغاز كرد و خوش آمدى چند گفت . بعد از آن گفت : اى امير كيوان اساس ! التماس دارم كه مرا در سلك ملازمان خود در آرى و به خدمت خود مفتخر و سرافراز سازى كه پروانه صفت گرد شمع رخسار تو گردم و خدمات لايقه حسب الاشاره به تقديم رسانم . سفيان را اعتماد تمام از گفتارش حاصل آمد و او را ملازم نزديك خود گردانيد . اما عبد الله چون در خيمه و خرگاه درآمد ، بيت :
سپاهى ديد با وى غرق آهن * تمامى كينه گير و ناوكافكن
چون شب درآمده و هر كس به منزل خود رفتند و قرار گرفتند و از آمد و رفت خلايق درها بستند سفيان برخاست و به جامهء خواب درآمد . عبد اللّه مىگويد : من آغاز قصه كردم و خارش و مالش نمودم تا به خوابش كردم و چون حوالى از مردم خالى بود و فرصت بود برخاستم و به خاطر جمع او را به قتل آوردم . بيت :
سرش از تن بريدم بىتأمل * دلم گرديد بىوهم از توكل
پس با تيغ كشيده و سرش در دست آويخته بيرون آمدم و روى به راه آوردم . چون قوم او واقف شدند از عقب من به هر طرف دويدند . من در ميان غارى درآمدم و پنهان گرديدم . بيت :