تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
را بر طرف كرده متوجه مكه شدند . و چون به دامن كوه رسيدند ابو سفيان خود تنها پيش آمده آواز بلند كرد و گفت : أ في القوم محمّد أ في القوم فلان و فلان . آن حضرت فرمود هيچ جواب مدهيد . ابو سفيان ديد كه جواب نمىدهند خنده كرده بتان خود را نوازش كرد و گفت : اعل هبل ! اعل هبل ! مسلمانان در جواب گفتند : اللّه اعلى و اجل . ابو سفيان گفت : محمد و على و حمزه را كشتيم و ابا بكر و عمر و عثمان را زخمهاى كارى زديم . پس اصحاب رسول را تحمل نماند بىرخصت پيغمبر جوابش دادند كه دروغ مىگوئى اى دشمن خدا و رسول ! اينك محمّد ، اينك على ، اينك اكابر اصحاب . ابو سفيان گفت : اى محمّد ! اين عوض بدر است ، وعدهء ما و شما همان موضع است در سال آينده . آن حضرت فرمود : قبول نموديم . پس ابو سفيان لعين عنان بگردانيد به جانب مكه و به مردم خود ملحق شد . در اين محل فاطمهء زهرا [ س ] از شنيدن شهادت حضرت مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله - بىطاقت شده با جمعى از زنان از مدينه بيرون آمد گريه كنان و متوجه احد شد ، آن سرور را به آن حال مشاهده نمود ، فغان بر كشيد و آغاز گريه كرد . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - او را در بغل گرفت و نوازش كرد و تسلّى نمود . بعد از آن على مرتضى به سپر آب مىآورد و فاطمه خون از سر و روى آن سرور بشست و خون همچنان مىآمد . سوخته بر آنجا نهادند و آن زخم را مداوا كردند .

گفتار در ذكر شهادت سيد الشهداء حمزة بن عبد المطلب به دست وحشى و آمدن جبرئيل از نزد رب جليل به تعزيت وى

ارباب سير و اصحاب سخن‌گستر آوردهاند كه جبير بن مطعم را غلامى بود وحشى نام ، گفت : اى غلام ! ترا به چندين خريدهام و مدتى شده كه اوقات به تربيت تو گذرانيدهام ، اكنون به تو حاجتى دارم ، اگر مراد من از تو حاصل شود به لات و عزّى كه مراد تو برآورم و ترا از مال خود آزاد گردانم و دختر عتبه را كه به « هند جگرخوار » مشهور است به تو دهم ، و غلام را به انواع وعده‌هاى شيطانى و به اصناف وسوسه‌هاى نفسانى فريب داد و گفت : هرگاه كه محمّد يا على يا حمزه را بكشى آزاد باشى و چندان
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 172 | أحمد بن تاج الدين استرآبادى