تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
رخش لامع ز انوار خدائى است * بر او بودن مقدم بىحيائى است
القصه لشكر كفار از پيش حيدر كرّار فرار نمودند و به اتفاق عتبه و وقاص و عبد الله شهاب پيش ابو سفيان لعين آمدند و گفتند : ديگر ما را قوت محاربه و قدرت مقاتله نماند ، حالا مهمى ساختهايم و اكابر اصحاب محمّد را تمام كشتهايم ، مبادا كه به جهت زيادتى طمع ، خود را به باد دهيم و به دست على كه زخم خورده و خشم آلوده گشته كشته شويم . بيت :
نماند اصلا به جا دلهاى كفار * ز تيغش مهره واچيدند يك بار

و حال آن كه جمعى بسيار گرد على درآمدند و انبوهى عظيم پيدا شد اما چون على - عليه السلام - ديد كه كفار از معركهء محاربه بيرون رفتند و دست از مقاتله بداشتند به نزد آن سرور آمد و آن جناب رسالت مآب را مدد كرده از مغاك بيرون آورد . در اين محل ابى بن خلف « 1 » رسيد و از حال پيغمبر واقف گرديده آواز بلند كرد كه اى محمّد ! خدا نجات ندهد مرا اگر تو را نجات دهم . على - عليه السلام - خواست كه او را ضربتى زند . آن سرور فرمود كه اى على ! مهم اين را به من گذار كه ميان من و او وعدهاى است . چون نزديك پيغمبر آمد آن حضرت حربه به جانب او افكند ، بر گردنش آمد و اندك جراحتى به وى رسيد . آن حرامزاده عنان مركب بگردانيد و فرياد بر كشيد كه محمّد مرا بكشت ! مردم بر او خنديدند و گفتند : اى نامرد ! اگر اين جراحت بر چشم ما باشد بر هم نزنيم . گفت : اى قوم ! اين زخم حكم ديگر دارد و در راه مانند گاو فرياد مىكرد تا جان پليد به مالك دوزخ سپرد . و آن سرور ديد كه اصحاب سيّما عمر خطاب شرمندهاند . ايشان را دلدارى داده به اتفاق مسلمانان به جانب كوه ميل كرد به شعب احد به واسطهء آنكه اگر ابو سفيان داعيهء محاربه نمايد از يك جانب باشد و چون ابو سفيان نظر كرد و ديد كه اصحاب آن حضرت پشت به كوه دادهاند خواست كه بر ايشان ديگر باره حمله كند ، لشكر اسلام در نظر ايشان بسيار نمود از آن سبب رعبى در دلهاى كفار افتاد آن عزيمت

هامش
( 1 ) - الف و ج : « ابن ابى خلف » .