كشيد و متوجه آن پنج ستمگر گرديد . يكى را بگرفت و سرنگون بر زمين زد كه همهء اعضايش در هم شكست و ديگرى را تيغ بر فرق نهاد كه تا به سينه بشكافت ، باقى روى به گريز نهادند . ناگاه جمعى ديگر متوجه آن سرور شدند . جناب پيغمبر فرمود : اى على ! اين جماعت را از من دفع كن . على مىفرمايد كه تيغ كشيدم و به جانب جوق دشمن دويدم . بيت :
هژبر بيشهء هيجا شدم باز * نهنگ لجهء غوغا شدم بازپس
آن جماعت را به شمشير گرفتم و آواز گيرودار ايشان چون از يمين و يسار من برآمد من نيز نعرهاى كشيدم و آواز تكبير به فلك رسانيدم . اصحاب چون آواز على شنيدند و از حيات حضرت رسالت پناهى واقف گرديدند يكيك و دودو خود را به جناب پيغمبر رسانيدند اما على مانند نهنگ در درياى جنگ درآمده بود و دشمنان را هلاك مىگردانيد و دادمردى و شيوهء مردانگى به ظهور مىرسانيد . آخر الامر كافران روى به گريز آوردند . هنوز على نزد آن سرور نرسيده بود كه گروه مكروه ديگر بيشتر از پيشتر متوجه آن سرور شدند . ديگرباره على را بخواند و فرمود كه اى على ! خود را به عون الهى سپردم و نصرت آسمانى با تو است ، اين جماعت را از من دور كن . پس على به فرمودهء نبى به دفع آن گروه شقى متوجه شد . حرامزادهاى بغايت قوى ، تيغ حوالهء فرق على كرد . امير پشت شمشير به دم تيغ او بداد . تيغ آن حرامزاده شكست . خنجر كشيد و خواست كه به خنجر بزند . آن صفدر روزگار و آن شير بيشهء كردگار ، او را امان نداد و شمشير آبدار صاعقه آثار چنان بر فرق آن غدار زد كه تا به سينه بشكافت . مقارن اين حال ابو سفيان لعين صد كس را به قصد قتل آن سرور فرستاد . بيت :
علم كرده فريقى تيغ خونريز * روان گشتند بر قصد نبى تيز
جفا جو كافر چندى غضبناك * شده همپشت بهر كين چو افلاك
آن سرور چون اين حال مشاهده نمود ، على - عليه السلام - را آواز داده فرمود : اى برادر ! مرا درياب و در دفع اعادى دين بشتاب . پس على ، آن گوهر درياى مردى ، پيش