تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
كلفت از ميان ايشان بيرون آمدهام و من بعد در ميان ايشان نمىروم و از اقوال و افعال ايشان بيزار شدم و به يكبارگى دامن از صحبت ايشان در چيدم و در ميان مردم خود خواهم رفت كه به زراعت مشغول گردم . كعب پرسيد : اهل مدينه را با محمّد چون يافتى ؟ گفت : حالا به دستور پيشتر نيستند و اكثر مردم به اندك چيز با محمّد در مقام مبالغه و مضايقهاند و مهاجر به تنگ آمدهاند و انصار از اطراف و جوانب دشمن شدهاند و دم بدم است كه از هم جدا شوند و هر يك به گوشهاى متفرق گردند . كعب گفت : وقت مرا خوش كردى من نيز تو را خوش‌حال بازگردانم و قرض آنچه خواهى بدهم به شرط آن كه زنان خود را گرو به من دهى تا من ايشان را در اين قلعه گرو نگاه دارم . محمّد گفت : مهم زنان را موقوف دار كه ايشان مرا در امور معيشت ممد و معاوناند اما اسلحهء مرا مىدانى و قيمت آن نزد تو ظاهر است بيارم و پيش تو بگذارم . قبول نمود و شبى معين وعده فرمود . پس محمّد مسلمه به موجب وعده پنج نفر برداشت و همت بر قتل آن كافر برگماشت و به در حصار آمد و آواز داد . زن كعب گفت : شب است از اين حصار بيرون مرو كه از اين آواز بوى خون مىآيد . كعب التفات به سخن زن نكرده از حصار بيرون آمد ، چنان كه گفتهاند ، مصراع : صيد را چون اجل آيد سوى صياد رود . و او در آن چند روز نو داماد بود و بوى خوش به كار برده بود . اتفاقا آن شب ماهتاب بود و اندك دور تر از حصار فضايى بود بغايت زيبا و در آنجا منظرى ترتيب كرده بودند به جهت نشستن و تماشاى اطراف كردن . كعب و محمّد با يكديگر خوش برآمده دست يكديگر را گرفتند ، خندان و مطايبه كنان نزديك به آن صفّه رسيدند كه مردم محمّد در آنجا مخفى بودند . محمّد گفت : اى كعب ! عجب بوى خوشى از تو مىآيد و مفرح روح ما مىگردد . به اين بهانه دست دراز كرد و گيسوى بافتهء او را گرفت و محكم به دست پيچيد . كعب را گمان چنان بود كه مطايبه مىكند . به يك بار محمّد گفت : اى ياران ! دريابيد و دمار از اين حرامزاده بر آريد تا خدا از شما راضى و رسول خدا خشنود گردد . ياران از كمين به در جستند و شمشير در وى بستند و سرش از تن او برداشته متوجه