از اين نقلم زبان سوزد خدايا * كه گويد بدكس خير البرايا
ولى بحر مقدس كى شنيدى * كه گيرد از زبان سگ پليدى
سگان افغان كنند و ماه تابد * فروغ ماه نقصانى نيابد
اما هر كس كه از آن جانب به مدينه مىآمد به اصحاب و مسلمانان حكايت آن بدبخت كافر كيش از كم و بيش بازمىگفت . چون اين سخن به سمع اشرف آن سرور رسيد آئينهء دل پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - از كثرت گفتار آن كافر بد سير ، غبارآلود گرديد و روزى در مجمع اصحاب فرمود : كعب بن اشرف نزد من از ابو جهل هزار بار بدتر است و من مدتى است كه از او تحمل مىكنم ، شايد كه انصاف پيش آورد و به اسلام رغبت نمايد . بيت :
تحمل خوش بود ليكن نه چندان * كز آن گردد لب بدخواه خندان
تحمل چون كند از حد فزونى * تحمل نيست آن باشد زبونى
روزى ديگر رسول - صلّى اللّه عليه و آله - رو به اصحاب و احباب كرد و فرمود كه هيچكس در ميان شما نيست كه همّت بر گمارد و آن بدترين خلق خدا را از كشور حيات دور گرداند ؟ محمّد مسلمه برخاست و گفت : اى پادشاه كشور رسالت ! و اى شاهنشاه عرصهء خلافت ! هيچ اندوه و غم را به خود راه مده و داغ تعرض كعب بن اشرف بر سينهء بىكينهء خود منه ، مىخواهى كه سرش بريده و جگرش از زخم خنجر ديده باشد ؟ آن حضرت از گفتار او خوشحال شده تبسم فرمود . محمّد مسلمه از پيش آن حضرت بيرون آمده به مرد مسلمانى بىسبب آغاز جنگ كرد و مشتى چند بر روى آن مسلمان زد ، او نيز مشتى چند بر وى زد . القصه خود را پريشان و قهر كنان به مردم نمود و بعضى سخنان بىادبانه فرمود . مسلمانان را گمان شد كه محمّد مسلمه مرتد شد و به آن سرور از گفتار و كردارش باز نمودند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - تبسم نموده فرمود كه دل محمّد مسلمه از ايمان پر است . راوى گويد كه چون از مدينه بيرون آمد خود را به حصار كعب رسانيد و گفت : اى كعب ! با مردم محمّد جنگ كردهام و از روى