تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
جماعت ديده‌بان گذاشته بودند و به واسطهء افعال ناپسنديدهء خود انديشه مىنمودند ، ناگاه انبوهى لشكر مشاهده كردند و از آمدن آن سرور واقف گرديدند ، بر كوهها برآمدند و متفرق و پنهان شدند و رعبى در دل ايشان از آمدن آن حضرت افتاد و به غايت بترسيدند ، و مسلمانان را از باران ، جامه‌ها تر شده بود ، هر كس به گوشهاى رفتند و جامه بيرون كرده به آفتاب افكندند . دعثور كه پيشواى آن جماعت بود و در شجاعت و دلاورى سر آمد قبايل عرب بود واقف شد كه پيغمبر از ميان قوم دور تر است و جامه‌ها را در آفتاب خشك مىكند و هيچ‌كس در حوالى و نواحى او نيست ، در اين محل فرصت يافته وقت را غنيمت شمرد و شمشيرى كشيد همچون قطرهء آب و از گوشهء كوه خود را به شكسته گاه رسانيد و از آنجا به زير آمد و مردم پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - هر كس از دور به خود مشغول بودند ، به يك بار خود را به آن سرور رسانيد و بانگ بر آن سرور زد و گفت : من يمنعك ! يعنى كيست كه ترا از من خلاص كند ؟ آن حضرت فرمود كه : خداى من . دعثور تيغ برآورد و خواست كه بر آن سرور اندازد ، جبرئيل - عليه السلام - از سدرة المنتهى خود را رسانيد و پر با فرّ خود را بر سينهء او زد كه بر پشت افتاد و مجال حركتش نماند و شمشير از دستش افتاد . آن سرور برخاست و شمشيرش بر گرفت و بر سينهء او نشست و فرمود : من يمنعك ؟ ! دعثور گفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد ان محمّدا رسول اللّه . آن حضرت را از سرعت جوابش تبسم آمد و به سرعت از سينهء او برخاست . دعثور هر دو قدم پيغمبر را بوسه داد و گفت : يا رسول اللّه ! عهد كردم كه هرگز مخالفت نكنم و نيز با مخالفان تو موافقت و مرافقت ننمايم و از ايمان كه به حضرت تو آوردهام برنگردم و در مقام محاربه و مقاتله به حضرت تو نشوم . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - شمشير به وى ارزانى داشت . دعثور رخصت يافته چون به مردم خود ملحق شد و از ايمان آوردن خود قوم را مطلع گردانيد ، مردمش ملامت كردند و به عجز و بددلى نسبت دادند . بيت :
زبان بگشاد كاى اصحاب الحق * محمّد مرسل است از جانب حق