را بند نكنم و به صد خوارى و رسوايى پيش خود بازندارم چاره نيست . آخر الامر دست به بند دادند و مسلمانان به قلعه درآمده آن جماعت را دست بسته و رسن در گردن كرده از قلعه بيرون آوردند و اموال ايشان را تالان و تاراج كردند . و در آن قلعه اسلحهء بسيار بود ، آن جمله را نزد پيغمبر آوردند ، پيغمبر سه كمان و دو زره و سه شمشير و سه نيزه به جهت خاصهء خود برداشت و باقى هر چه بود از اقمشه و اسلحه به ياران قسمت كرد . بعد از آن اصحاب گفتند : يا رسول اللّه ! حكم اسيران چيست ؟
رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : ايشان را بر دار كشند تا عبرت يهودان و گروه كافران شود . عبد اللّه بن ابىّ كه پيشواى منافقان بود اين سخن بشنيد . بيت :
چو قتل جمع مشرك شد مقرر * منافق گشت از اين معنى مكدر
فى الحال دست و پاى على - عليه السلام - را ببوسيد و ايشان را وسيله ساخته نزد پيغمبر آمدند و درخواست خون ايشان كردند . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بنابر بعضى مصلحت مسلمانان قبول نمود . بيت :
گذشت از خون آن جمع سيهروز * به شكر آنكه گشتش بخت فيروز
اما فرمود كه ايشان را به جانب شام اخراج كردند . بيت :
چو كفار اين حكايت را شنيدند * به روى خاك چون ماهى طپيدند
كه از كشتن بسى مشكلتر است اين * نه اخراج است مرگ ديگر است اين
و آن جماعت يهودان به شام رسيدند و اندك زمانى برآمد همه آنجا هلاك گرديدند .
و چون آن سرور به فتح و فيروزى به مدينه نزول اجلال فرمود عيد قربان رسيد .
رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - بلال را فرمود تا منادى كرد و مردم به صحرا بيرون رفتند ، نماز عيد قربان كرده آن حضرت خطبهء غرّا بخواند و در آن خطبه امر فرمود كه مردم قربانى كنند . فى الحال مسلمانان گوسفند و شتر به هم رسانيدند و به موجب فرمودهء آن سرور به مهم قربانى مشغول گرديدند .