بعد از آن لب به كلمهء شهادت شيرين كرد و مرغ روحش از صداى غمزداى : يا ايّتها النّفس المطمئنّة ارجعى الى ربّك راضية مرضيّة ؛ « 1 » از قفس بدن پرواز كرده به جانب جان آفرين طيران فرمود . مروى است كه عبد الرحمن عوف گفت كه در آن روز در ميان دو جوان خردسال ايستاده بودم . در خاطرم گذشت كه امروز بايستى در ميان دو مرد كار ديده باشم . ناگاه يكى از آن دو جوان مرا گفت : اى عم ! اگر ابو جهل را به من بنمايى از روى منت ، طوق عبوديت تو بر گردن جان اندازم . هنوز سخن تمام نكرده بود كه جوان ديگر گفت كه چه شود كه ابو جهل را به من نمايى و منت عظيم بر من نهى . خاطرم از مرافقت ايشان مؤونتى پيدا كرد . ناگاه ابو جهل خون گرفته پيدا شد و همچون شتر مست كف كرده بود و مردم را به جنگ ترغيب مىفرمود . او را به اين دو جوان نمودم . ايشان همچون شير و پلنگ به قصد قتل آن لعين آهنگ كردند . اتفاقا او نيز به جانب ايشان روانه گرديد . مصراع : صيد را چون اجل آيد سوى صياد رود . يكى رسيد و ضربتى زد و ساق او را بينداخت . ديگرى رسيد و ضربتى زد و دست
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 144
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص١٤٤
سه پردل بر كشيدند از ميان تيغ * به قصد دشمنان غرنده چون ميغ
على آن شهسوار دشت هيجا * ز نيزه خصمسوز و كفر فرسا
اوّل على به دشمن رسيد و به يك ضرب ، سر دشمن خود را به صحراى عدم دوانيد . حمزه نيز خصم خود را فى الحال هلاك ساخت اما عبيده بر دشمن زخم كارى زد و خود نيز زخم كارى خورد . پس حمزه و على ، عبيده را نزد آن سرور آوردند ، در اين محل خون بسيار از او رفته بود ، حال خود را متغير ديد و گفت : يا رسول الله ! من شهيد نيستم ؟ پيغمبر فرمود كه شهيدى و از اكابر شهدايى . عبيده گفت : بيت :
بدين مژده گر جان فشانم رواست * كه اين مژده آسايش جان ماست
هامش
( 1 ) - الفجر 89 / 28 .