بن ابى طالب ارزانى داشت ، و آن حضرت چوبى در دست گرفته صفوف لشكر راست مىكرد و مردم را پيش و پس امر مىفرمود . در اين محل چوب بر سينهء سوّاد « 1 » نهاد كه عنان را بازپس كش ! سوّاد گفت : يا رسول اللّه ! سينهء من برهنه بود و چوب تو آزار كرد ، قصاص مىطلبم . پيغمبر سينهء بىكينهء خود را برهنه كرد و چوب را به دست سوّاد داد و فرمود كه قصاص كن . بيت :
و گفت : يا رسول اللّه ! جان من فداى تو باد ! محل عجب است ، با خود گفتم : اگر شهيد شوم اين مرتبه و شرف نيز يافته باشم . پيغمبر او را دعاى خير كرد و ياران را به جهاد رغبت نمود و به نصرت الهى وعده فرمود و گفت : ابتدا حرب مكنيد تا ايشان به حرب مشغول نشوند و آن حضرت به عريش « 2 » خود درآمد . راوى گويد ، بيت :
سه نفر از كفار بد سير يعنى : عتبه و شيبه و ربيعه كه از اكابر قريش بودند ، بيرون آمدند و چون به ميان ميدان رسيدند از لشكر اسلام مبارز طلبيدند . مسلمانان نيز از مردم خود عوف بن حارث و معوّذ بن حارث و عبد الله بن رواحه « 3 » را فرستادند . عتبه فرياد برآورد كه اى محمد ! كفو ما را بفرست تا حرب كنيم . پيغمبر فرمود كه نزديكان من بروند . پس حمزه و على و عبيده « 4 » برخاستند و متوجه حرب شدند . بيت :