خواب صباح بر مردم تقرير كرد به سمع نامبارك ابو جهل رسيد ، برآشفت و گفت : اى عباس ! مردان شما دعوى نبوت كردند بس نيست كه زنان شما دعوى نبوت كنند ؟ سه روز چشم خواهيم داشتن ، اگر اين سخن ، دروغ به درآيد بر صحيفهاى نقش كنم كه دروغگوىترين مردان و زنان ، بنى هاشماند . عباس را رنگ زرد شد و به وسيلهء الصّبر مفتاح الفرج خود را از تعرض در گذرانيد و به خانه آمد غمناك و اندوهناك . اما زنان بنى هاشم از اين سخنان پريشان شدند و از غايت بىصبرى بر عباس جمع گرديدند و آغاز جنگ و بنياد نزاع كردند كه اى عباس ! غيرت شما كجا شد كه ابو جهل ملعون در مجلس قريش ، زنان بنى هاشم را طعن كند و تو در آنجا حاضر باشى و جواب نگويى ؟ عباس از آن صبر و تحمل پشيمان گرديد و از غايت غيرت و نهايت حميت برخاست كه با ابو جهل ملاقات كند و انتقام از او بكشد . روز سيم كه از خانه بيرون آمد ابو جهل جهالت پيشه را ديد كه به سرعت تمام آشفته گشته مىدويد و لاف و گزاف مىزد كه محمّد تصور كرده اين كاروان مثل كاروان عمرو حضرمى « 1 » است كه تالان كنند ، غلط كرده اين كاروان مثل آن نيست كه تالان كند . « 2 » از طرفى ديگر ديد كه ضمضم غفارى بر شترى سوار و بينى شتر چاك كرده و گوش او بريده و جامه در بدن خود پاره كرده فرياد زنان مىگفت كه : اى قوم ! بدانيد كه محمّد بر سر مال شما رفت و تالان كرد ، بشتابيد و به ادراك مال خود مسارعت نمائيد . قريش چون واقف شدند جمله به سرعت تمام كار كارسازى كردند و بر بيست شتر بار نهادند و بعضى مردم را سلاح داده همراه بردند و ابو لهب را گفتند : تو از سادات قريشى ، از اين لشكر تخلف مكن . گفت : من كس مىفرستم و در خود ثقل مشاهده نموده تخلف مىنمايم و آهسته به عباس گفت كه از خواب عاتكه خاتون به غايت دل من ترسان و بىنهايت هراسان است ، به همه حال خود را محافظت مىنمايم و بيرون رفتن به هيچوجه مصلحت نمىدانم . القصه اشراف مكه و دشمنان پيغمبر ، زنان مغنيه و آلات طرب و خمر برداشتند و
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 137
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص١٣٧
هامش
( 1 ) - دو سه صفحه قبل همين شخص به صورت « عمرو خزرجى » آمده .
( 2 ) - ب و ج : غلط . . . كند .