كه ضرر به من رسانند و مرا بر خاك هلاك اندازند ، من نيز مىروم و خود را به ياران خود ملحق مىگردانم . آن سرور فرمود : در هجرت تعجيل مكن و در خانه مخفى باش و آزرده خاطر مباش .
نقل است كه چون قريش ديدند كه مهم رسول قوت گرفت و از بيعت كردن اوس و خزرج مسلمانان را قوتى پديد آمد خوف بر ايشان مستولى شده گفتند : مبادا كه محمد به جانب مدينه رود و آن جماعت را با خود متفق ساخته بر سر اهل مكه لشكر آرد ، اتفاق نمودند و در يك موضع جمع گرديدند تا در باب مهم محمّد مصطفى مصلحتى انديشه كنند و از بنى هاشم كسى را مدخل ندارند در آن مشورت ، اما شيطان خود را به صورت پيرى در آنجا ظاهر ساخت . گفتند : اى پير ! چه كسى و به چه مهم آمدهاى ؟
گفت : من از نجدم و مراد شما مىدانم و امداد كردن شما هم مىتوانم . ايشان مشورت آغاز كردند و پير نجدى را محرم راز خود ساختند . يكى از ايشان گفت : محمد را گرفته بند كنيم و در گوشهاى او را نگاه داريم و كسى را نگذاريم كه پيش او رود . پير نجدى گفت : اى غافل ! مردم عاقل چنين سخن نگويند ، او را به هر حال از بند بيرون آرند و عداوت ، بيشتر و خصومت بدتر شود . ديگرى گفت : از شهرش بيرون كنيم و از شرش برهيم . پير نجدى گفت : اين بدتر از اوّل ، به هر جا كه رود به كلام فصيح و به حديث مليح ، مردم را تابع خود گرداند و اهل عالم را بر شما دشمن گرداند و به مراد خاطر خود جزاى شما بدهد و سزاى شما حسب المدعا بدهد . پير را اعزاز كردند و دست او را گرفته مقدّم نشاندند . بيت :
ابو جهل جهالت پيشه زين سان * رقمپرداز شد از لوح عصيان
گفت : كه رأى من آن است كه از هر قبيله جوانى اختيار كنيد و به هر يكى شمشيرى دهيد تا به يك بار بر او حمله برند و به ضربتهاى مختلف او را هلاك گردانند و خون او را در ميان چندين قبايل منتشر سازيد تا دل و جان از او بپردازيم و اقبال و دولت از دودمان عبد المطلب براندازيم و چون فرزندان عبد المطلب به جميع قبايل عرب