تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
واقف بود و از انجيل خبردار . بيت :
نبى گفتش چه شخصى و ز كجايى * كهايد از تو بوى آشنايى

عداس گفت : غلام نصرانىام از موته . پيغمبر گفت : از ديه يونس متى ؟ عداس گفت : تو يونس را چه شناسى ؟ آن حضرت گفت : او برادر من است ، او پيغمبر و من پيغمبر . عداس پرسيد : چه نام دارى ؟ گفت : محمد . ديگر پرسيد كه از آل كيستى ؟ فرمود : از آل عمران . پس عداس نگاه كرد و صفت آن حضرت از تورات و انجيل بخواند و بىآن كه پيغمبر او را به اسلام دعوت كند ، مسلمان شد و گفت : يا رسول الله ! پدران ما انتظار تو مىبردند به آرزوى ديدار تو بمردند و اين دولت به من رسيد و من به اين سعادت مشرف شدم . مصراع : ديرى است كه سوداى تو در سينهء ماست . در اكثر سير مذكور است و به صحت پيوسته كه آن حضرت خواست كه به مكه در آيد . به هر كس از بزرگان مكه فرستاد كه مرا در جوار خود درآريد ، هيچ‌كدام قبول ننمودند و در مقام معاونت و نصرت پيغمبر نشدند . آن سرور از جفاى سفيهان و از آزار بىخردان انديشه كرده بازگرديد و به جانب كوه حرا ميل فرمود و دو روز آنجا توقف نمود . صباح روز سيّم مطعم بن عدى « 1 » برخاست و فرزندان و خويشان خود را مسلح ساخت و آن حضرت را حمايت كرده به مسجد الحرام درآورد و آن حضرت به طواف مشغول شد . ابو جهل نااهل با جمعى قريش بدانديش حضرت رسول ( ص ) را تنها ديدند كه در مطاف طواف مىكرد . فرياد برآوردند كه اينك محمد ، و ناصر او ابو طالب مرده و حالا بىيار و مددكار مانده او را بگيريد و هلاك كنيد . مطعم چون اين سخن بشنيد مسلح پيش ابو جهل دويد و آواز بلند كرد كه اى معشر عرب ! و اى ابو جهل و ابو لهب ! بدانيد و آگاه باشيد كه محمد را به جوار خود درآوردم و قبول معاونت و نصرت او نمودم . ايشان نيز گفتند ما نيز امان داديم و دست از آزار و ايذاء او كوتاه

هامش
( 1 ) - ب : عدى بن مطعم .