نقل است كه ابو طالب بعد از گفتگوى بسيار با جماعت قريش نزد آن سرور آمد و گفت : اى فرزند عزيز و اى مقتداى با عزت و تميز ! به آنچه مأمورى از نزد خداوند اكبر به تقديم رسان و از اختلاف احوال قريش و جماعت ايشان خاطر اشرف خود را پريشان مگردان ، به همه حال حراست تو مىنمايم و لوازم محافظت تو به تقديم مىرسانم . بيت :
ما دست ز دامان تو كوته نكنيم * تا سر ز گريبان اجل بر نزنيم
آن حضرت به دلگرمى ابو طالب از عداوت كفار سر مويى نينديشيد و به هر كس كه مىرسيد در تبليغ احكام الهى و امضاى امر حق به جان و دل مىكوشيد و ابو طالب ، جان عزيز خويش را سپر بلا ساخته و عداوت قريش را در همهء امور به جهت محافظت آن سرور مقدم داشته بود .
ذكر وفات يافتن ابو طالب و خديجهء كبرى و جفا و آزار نمودن قريش به حضرت محمد مصطفى صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم
چون سال دهم « 1 » از بعثت درآمد ابو طالب بيمار شد و در آن بيمارى كسان و خويشان خود را طلبيد و آن حضرت بر بالين عمش نشسته بود ، گفت : اجل من نزديك رسيده و من به عالم آخرت مىروم ، حالا صحبت مرا غنيمت دانيد و آنچه وصيت مىكنم شما را بر آن موجب عمل نمائيد تا در دنيا معمور و در عقبى مسرور باشيد . احباب به گريه درآمدند و خويشان جزع و بىقرارى آغاز كردند . ابو طالب گفت : اى خويشان و اى حاضران ! گريه را بگذاريد و گوش به سخن من در آريد ، وصيت مىكنم شما را به متابعت اين سيّد و سرور و اين برگزيدهء خداى اكبر ، فرمان محمّد ببريد و از متابعت او سر متابيد تا در روز بازار آخرت فرومانده و نزد خداوند زمين و آسمان شرمنده نباشيد . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - دست ابو طالب را گرفت و گفت : اى عم
هامش
( 1 ) - هر سه نسخه : سال سيزدهم .