به تقريب در ميان آغاز كرد و گفت : اى معشر قريش ! اهل و عيال ما در ناز و نعمت و بنى هاشم در محنت و عسرت باشند ، لايق نمىنمايد كه عرب را به كرم و مروّت نسبت مىدهند ، به عيب و عار لاحق گردد نقض عهد مىكنيم و از كرده پشيمان مىشويم .
ابو جهل لعين گفت : ترا حدّ آن نيست كه نقض عهد كنى و خلل در اتفاق ما اندازى .
مطعم گفت كه زهير از كه كمتر است از روى حسب و از كه فروتر است از راه نسب كه به او تعرض مىكنى و سخن زشت و درشت مىگويى ؟ سخن از روى سخن برخاست و آن دو مرد ديگر هر كدام از گوشهاى مدد رسانيدند و اهل مجلس دو گروه شدند و نزاع ايشان بالا گرفت و آن دو گروه در ميان قيل و قال و در مقام شدّت مقال بودند ، ديدند كه ابو طالب از شعب بيرون آمد و پيش قريش آمده در مسند بلند نشست و از نزاع ايشان به تمامى واقف گشت ، گفت : حالا فريقين نزاع بر طرف سازيد و به مهمى كه من پيش شما آمدهام و صلاح شما هر دو در آن است بشنويد و بسازيد . محمّد مىگويد كه جبرئيل پيش من آمده مىگويد كه خداى من خوره را بر عهد نامهء باطلهء ايشان مسلّط گردانيد تا همهء مكتوب را بخورد الّا نام خداى را و نام مرا ، اگر سخن او راست باشد ، شما انصاف بدهيد و دست از عداوت او بازداريد و فرمان او ببريد و اگر دروغ باشد من نيز دست از حمايت او بازمىدارم و او را به شما مىسپارم خواه بكشيد و خواه رها كنيد . همه بر آن اتّفاق كردند و صحيفهء باطل را فرود آورده گشودند . بيت :
چو نامه باز كردند آن چنان بود * كه پيغمبر به عم خويش فرمود
ابو جهل از كمال كينهجوئى * خراش سينه داد از ياوهگويى
قريش همه شرمنده گشتند و از خجالت در نزد ابو طالب سر در پيش افكندند . مطعم آن نامه را برداشت و پاره پاره كرد و جماعت خويشان خود را برداشت - همه مسلّح شده - به در شعب آمدند و پيغمبر و ياران را از آنجا بيرون آوردند . بيت :
به لطف ابواب رحمت برگشادند * يكايك را به منزل جاى دادند
ابو طالب به اصحاب خود آنگاه * درآمد در حريم مكة الله