بدان معنا است كه يا كمال او و يا غرض او مورد قبول و پيشوايى قرار گرفته است و اگر از جهت تمام افعال و فضايل و صناعاتى كه متناسب نيز نيست مورد قبول نبوده ، پيشوا نباشد ، نمىتوان گفت كه او به طور مطلق مقبول و پيشواست . او به صورتى است كه اگر در جايى غرضى جز غرض او وجود نداشته باشد تا با صنايع و فضايل و افعال به آن برسيم ، صناعتش عظيمترين صناعات از نظر قدرت است و فضيلت او قوىترين فضايل است و قدرت فكر او از همه فكرها بيشتر است و قدرت علم او از همه بالاتر است و با تمام آنچه در او هست ، نيروى ديگران را در راه تكميل غرض خود به كار مىگيرد و اين جز با علوم نظريه و فضايل فكرى كه قوىترين در نوع خود مىباشد و بدون ساير اشيايى از اين دست در فيلسوف وجود دارد ممكن نيست .
فلسفه و فيلسوف حقيقى
60 . با توضيحات گذشته روشن شد كه معناى فيلسوف و رئيس اول و قانونگذار و امام همه يكى است و هريك از اين الفاظ را كه بگيرى و سپس به آنچه هريك از آنها نزد جمهور اهل لغت ما دلالت مىكند توجه كنى ، مىبينى كه تمام آنها در آخر الامر بر يك معناى واحد دلالت مىنمايند . هرگاه اين اشيا نظريّه كه در علوم نظرى به صورت برهانى ارائه شده است به صورت مخيّل در درون جمهور شكل بگيرد و تصديق به آنچه مورد تخيل قرار گرفته است واقع شود و اشيا عمليه با شرايطى كه به واسطهء آنها اين امور عمليه ممكن مىشوند