از جملهء لذات آنهايى است كه در پى يك مفهوم مىآيند مثل لذاتى كه در پى رياست و تسلط و غلبه و علم و امور شبيه به آن حاصل مىشود . ما به طور دايم آهنگ لذاتى را مىكنيم كه در پى حواس حاصل مىشود و گمان مىبريم كه آنها غايت حيات و كمال زندگى مىباشند ؛ چرا كه آنها را از آغاز زندگى براى خود انتخاب كردهايم و همچنين از آن جمله چيزهايى است كه سبب امرى ضرورى است يا براى خودمان يا در عالم ؛ اما آنچه براى خود ما است تغذيه است كه به وسيلهء آن در حيات خويش بر پا مىشويم و اما ضرورى در عالم تناسل است ، و اينچنين است كه ما لذات را نهايت عيش پنداشته ، گمان مىكنيم كه سعادت همان لذات است ، با اينهمه روشن است كه امر محسوس براى ما شناخته شدهتر است و ما آن را با شدت بيشترى ادراك مىكنيم .
رسيدن به آن نيز امكان بيشترى دارد در حالى كه با دقت نظر و تأمل روشن است كه لذات سد راه اكثر خيرات بوده ، مانع رسيدن ما به بزرگترين امورى است كه به مدد آنها مىتوان به سعادت رسيد .
واقعيت اين است كه ما وقتى مىبينيم به دليل انجام فعل جميلى ، لذت محسوسى از دستمان رفته است متمايل مىشويم تا از كار خوب كنارهگيرى كنيم و آنگاه كه انسان به درجهاى از قوت رسيد كه اين لذات را به كنارى افكنده يا بهره بردن از آنها را به اندازهء محدودى رساند ، به اخلاق حميده نزديك شده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . در « ب » به اخلاق محموده رسيده است .