بود . چهرهاش از زيبايى همچون ماه شب چهاردهم بود . شكم و سينهاش ستبر و و كف دستهايش ضخيم و داراى استخوان بندى درشت بود . گردنش همچون جام سيمين و جلو سرش بدون مو بود كه اندكى موهاى كم پشت در پشت سر داشت .
كتف و سر شانههايش همچون دوش شير شكار افكن بود . هنگامى كه حركت مى - كرد بدنش اندكى به جلو خميده مى شد . ساعد و بازويش همچون يكديگر و داراى ماهيچههاى سخت فشرده بود و هر گاه بازوى مردى را به دست مى گرفت راه نفس كشيدن را بر او مى بست و نمى توانست نفس بكشد . رنگ چهرهاش گندمگون و بينى او كوچك و ظريف بود . چون براى جنگ راه مى افتاد شتابان حركت مى كرد و خداوند متعال در جنگهايش او را با نصرت و ظفر يارى مى داد . نصر مى گويد معاويه خيمهيى بزرگ برافراشت و بر آن كرباسهاى فراوان انداختند و او زير آن نشست .
نصر مى گويد : پيش از اين جنگ سه جنگ ديگر ميان آنان انجام شده بود كه در روزهاى چهارم و پنجم و ششم صفر سال سى و هفتم هجرت بود و در آنها جنگ و درگيرى صورت گرفته بود ولى به اين اهميت نبود . روز چهارم محمد بن حنفيه عليه السلام همراه گروهى از مردم عراق بيرون آمد . معاويه ، عبيد الله بن عمر بن - خطاب را همراه گروهى از مردم شام به جنگ او فرستاد و با يكديگر جنگ كردند و عبيد الله به محمد پيام داد كه خودت براى جنگ تن به تن با من به ميدان بيا . محمد گفت : آرى و سوى او حركت كرد . على عليه السلام آن دو را از دور ديد و پرسيد : اين دو هماورد كيستند گفته شد : محمد بن حنفيه و عبيد الله بن عمرند . على ( ع ) مركوب خويش را به تاخت درآورد و محمد را فرا خواند و فرمود : مركوب مرا نگهدار . او آن را گرفت و على ( ع ) پياده در حالى كه شمشير را در دست داشت به جانب عبيد الله حركت كرد و گفت : من با تو مبارزه مى كنم ، پيش آى . عبيد الله گفت : مرا نيازى به مبارزه با تو نيست . على فرمود : چرا پيش آى . گفت : نه كه با تو مبارزه نمى كنم و به صف خود برگشت . على عليه السلام هم برگشت .
محمد به او گفت : پدر جان چرا مرا از نبرد با او منع كردى و حال آنكه به خدا سوگند اگر مرا رها كرده بودى اميدوار بودم او را بكشم . فرمود : پسر جان اگر من با او نبرد مى كردم بدون ترديد او را مى كشتم ولى اگر تو با او جنگ مى كردى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 64
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٤