تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
ابو الفرج مى گويد : ابن ماجشون چنين گفته است كه چون ابن عطيه با ابو حمزه روياروى شد ، ابو حمزه به ياران خويش گفت : با آنان جنگ مكنيد تا [ عقايدشان را ] بيازماييد . خوارج فرياد برآوردند : اى شاميان درباره قرآن [ و عمل به آن ] چه مى گوييد ابن عطية گفت : قرآن را ميان جوالها مى گذاريم . خوارج گفتند : در مورد مال يتيم چه مى گوييد گفتند : مالش را مى خوريم و با مادرش تباهى مى كنيم . و بدانگونه كه به من خبر رسيده است پرسشهاى ديگرى هم كردند كه چون پاسخ آنان را شنيدند جنگ كردند و هنگامى كه شب فرا رسيد خوارج فرياد برآوردند : اى پسر - عطيه خداوند شب را براى آرامش قرار داده است آرام بگير تا آرام بگيريم او نپذيرفت و همچنان با آنان جنگ كرد تا نابودشان ساخت . گويد : و چون ابو حمزه از مدينه بيرون رفت خطبه خواند و گفت : اى مردم مدينه اينك ما براى جنگ با مروان بن محمد بيرون مى رويم ، اگر بر او پيروز شويم در احكام شما دادگرى مى كنيم و شما را به رعايت سنت پيامبرتان وا مى داريم و اگر چنان شود كه شما براى ما آرزو داريد « به زودى آنان كه ستم كردند خواهند دانست به كجا بازگشت مى كنند » . گويد : گروهى از مردم مدينه از عقيده ابو حمزه پيروى و با او بيعت كردند كه از جمله ايشان بشكست نحوى است و چون خبر كشته شدن ابو حمزه به مدينه رسيد مردم بر ياران او هجوم بردند و آنان را كشتند و از جمله همين بشكست بود كه به جستجويش برآمدند از پلكان خانه‌يى بالا رفت به او رسيدند و پايينش كشيدند و كشتند و او فرياد مى كشيد : اى بندگان خدا به چه جرمى مرا مى كشيد در مورد او چنين سروده شده است : « همانا عبد العزيز در بشكست اهل قرآن خواندن و مسجد بود ، عبد العزيز از بشكست دور بادا ولى قرآن هرگز دور مباد » .