تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
صاحب آن چشم در دل شب از بيم خدا گريسته است و چه بسيار چهره‌هاى لطيف و پيشانيهاى گرانقدر كه با گرزهاى آهنين از هم شكافته شده است . ابو حمزه سپس گريست و گفت : آه آه از دورى و فراق اين برادران رحمت خدا بر آن پيكرها باد بار خدايا روان آنان را به بهشت درآور . ابو الفرج مى گويد : ابو حمزه از مدينه حركت كرد و مفضل ازدى را همراه جماعتى از ياران خود در مدينه باقى گذاشت . مروان بن محمد ، عبد الملك بن عطيه سعدى را همراه چهار هزار تن از مردم شام كه سواركاران و افراد دلير سپاه او بودند به جنگ ابو حمزه و عبد الله بن يحيى معروف به طالب الحق فرستاد . مروان به ابن - عطيه دستور داد كه با سرعت و كوشش حركت كند و به هر مرد از سپاهيان صد دينار و يك اسب عربى و استرى براى بار و بنه‌اش داد . ابن عطيه حركت كرد و چون به ناحيه معلق رسيد يكى از ياران او به مردى از مردم وادى القرى كه نامش علاء و نام پدرش افلح بود و از موالى ابن قيس بود برخورد كرد . علاء چنين مى گويد : در آن هنگام من پسر نوجوانى بودم كه مردى از ياران ابن عطيه مرا ديد ، به من گفت : پسر ، نامت چيست گفتم علاء . پرسيد پسر كيستى . گفتم : افلح . پرسيد : آيا عربى يا از موالى هستى گفتم از موالى و وابستگانم . پرسيد : وابسته به چه كسى هستى گفتم : وابسته ابن غيث . پرسيد : هم اكنون ما كجاييم گفتم : در معلى . پرسيد : فردا كجا خواهيم بود گفتم : در منطقه غالب خواهيد بود . او ديگر با من سخنى نگفت و مرا پشت سر خود سوار كرد و به راه افتاد و مرا سوى ابن عطيه برد و به او گفت : اى امير از اين پسر بپرس نامش چيست . او از من سؤالاتى كرد و من همان پاسخ را دادم ، و او از اين پاسخها شاد شد و چند درهم به من بخشيد . [ از مجموعه معانى آن كلمات فال خوب زدند ] . ابو الفرج مى گويد : ابو حمزه حركت كرد ، بلج بن عقبه همراه ششصد مرد پيشاپيش او در مقدمه حركت مى كرد تا با عبد الملك بن عطيه جنگ كند . او چند روز از جمادى الاولاى سال يكصد و سى گذشته بود كه در وادى القرى با ابن عطيه روياروى شد و چون دو گروه ، مقابل يكديگر ايستادند بلج آنان را به كتاب و سنت فراخواند و از بنى اميه و ستم ايشان ياد كرد . شاميان او را دشنام دادند و گفتند : اى