بودم هيچ نشنيدم كه نام كسى على ، حسن و حسين باشد و كسى را با اين نامها بخوانند و همواره نامهايى كه مى شنيدم معاويه ، وليد ، يزيد بود تا آنكه از كنار مردى گذشتم و از او آب خواستم او شروع به صدا زدن كرد و گفت : اى على ، اى حسن اى حسين . گفتم : اى مرد ، مردم شام اين نامها را نمى نهند . گفت درست مى گويى آنان فرزندانشان را به نامهاى خلفا نامگذارى مى كنند و هر گاه يكى از ايشان به فرزند خود نفرين مىكند يا دشنام مىدهد نام يكى از خلفا را لعنت و نفرين كرده است . و من فرزندان خود را به نام دشمنان خدا نام نهادهام كه اگر ايشان را نفرين كنم يا دشنام دهم ، دشمنان خدا را نفرين كرده و دشنام داده باشم مادر ابراهيم بن موسى بن عيسى بن موسى بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس ، از خاندان بنى اميه و اعقاب عثمان بن عفان بود .
ابراهيم مى گويد : من پيش جدم عيسى بن موسى رفتم ، همراه پدرم موسى بودم ، پدر بزرگم به من گفت : آيا امويان را دوست مى دارى پدرم پاسخ داد : آرى ، آنان داييهاى اويند . گفت : به خدا سوگند ، اگر پدر بزرگ خودت على بن عبد الله عباس را ديده بودى كه چگونه بر او تازيانه زده مى شد آنان را دوست نمى داشتى ، و اگر ابراهيم بن محمد را ديده بودى كه چگونه مجبورش كردند سر خود را داخل جوال آهك فرو برد ، آنان را دوست نمى داشتى . اينك سخن ديگرى براى تو مى گويم كه به خواست خداوند تو را سودبخش خواهد بود : هنگامى كه سليمان بن عبد الملك پسر خود ايوب را به طائف گسيل داشت گروهى را با او همراه ساخت من و جدم محمد بن على بن عبد الله بن عباس نير با او بوديم . من در آن هنگام نوجوان بودم ، همراه ايوب معلمى بود كه او را تعليم مى داد . روزى من و جدم پيش او رفتيم ديديم معلمش او را مى زند ، ايوب همين كه ما را ديد شروع به زدن معلم خود كرد ، ما به يكديگر نگريستيم و گفتيم خدايش بكشد ، او را چه مىشود حالا كه ما را ديد خوش نداشت و ترسيد او را سرزنش كنيم ، در اين هنگام ايوب به ما نگريست و گفت اى بنى هاشم آيا شما را به عاقل ترين خودتان و عاقل ترين خودمان خبر بدهم عاقل ترين ما كسى است كه با دشمنى نسبت به شما پرورش يافته باشد و عاقلترين شما كسى است كه با دشمنى ما پرورش يافته باشد و نشانه اين موضوع آن است كه شما با نام مروان و وليد و عبد الملك نامگذارى نمى كنيد ما هم با نام على و حسن و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤١٥