سيد حميرى برخاست و اين ابيات را خواند : « اى بنى هاشم خلافت را استوار بگيريد و نشانههاى فرسوده شدهاش را تازه كنيد . خلافت را استوار بگيريد ، تاج آن را بر سر نهيد و هيچ يك از شما نباشد كه آن را بر سر خويش ننهد . خلافت و سلطنت الهى و عنصرى كه براى شما كهنه شده است ، پيش از شما سياستمدارانى آن را بر عهده گرفتند كه از هيچ خشك و ترى فروگذارى نكردند . اگر منبر سواركاران خود را برگزيند جز از ميان شما سوار كاران دلير خود را بر نخواهد گزيد و اگر با پادشاهى مشورت شود كه براى خود ، رهبرى برگزيند به رهبرى جز شما راضى نخواهد شد . عبد الله بن على نيز در شام ، از خاندان ابو العاص يك عطسه كننده هم باقى نگذارده است و من از اينكه شما اين خلافت را تا هنگام فرود آمدن عيسى ( ع ) بر عهده داشته باشيد نااميد نيستم . » داود بن على بن اسماعيل بن عمرو بن سعيد بن عاص پس از كشتن گروه بسيارى از بنى اميه گفت : آيا دانستى كه من با اصحاب تو چه كردم گفت : آرى ، آنان دستى بودند كه بريدى و بازويى كه درهم شكستى و رشتهيى كه از هم گسستى و بال و پرى كه چيدى . داود گفت : و من سزاوارم كه ترا هم به آنان ملحق كنم . گفت : در آن صورت سعادتمند خواهم بود .
چون كار حكومت ابو العباس سفاح استوار شد ده تن از اميران شام پيش او آمدند و به خدا و طلاق زنانشان و سوگند بيعت قسم خوردند كه تا هنگام كشته شدن مروان نمى دانستهاند كه پيامبر خدا ( ص ) اهل و خويشاوندى جز بنى اميه داشته است .
ابو الحسن مدائنى روايت مىكند و مى گويد : مردى برايم نقل كرد : در شام
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 414
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤١٤