كنيد . گفتند : بايد نخست بنى اسد حمله كنند و چون به قبيله هوازن گفت : حمله كنيد ، گفتند : بايد نخست غطفان حمله كنند . به سالار شرطه خويش گفت : اى واى بر تو تو حمله كن . گفت : من به تنهايى خود را هدف ايشان قرار نمى دهم . گفت : به خدا سوگند ، درماندهات مى كنم . گفت : دوست مى داشتم امير المومنين مى توانست چنين كارى انجام دهد . بدينگونه لشكر مروان شكست خورد و روى به گريز نهاد . مروان هم همراه آنان گريخت و از پل گذشت و شمار غرق شدگان بيشتر از كشته شدگان زير شمشير بودند . عبد الله بن على بر لشكرگاه مروان و هر چه در آن بود دست يافت و براى ابو العباس سفاح موضوع را نوشت مروان مردى صاحبنظر و خردمند و دور انديش بود ولى همين كه سيه جامگان ظهور كردند هر تدبيرى كه مى انديشيد در آن سستى و خلل راه مى يافت . روز جنگ زاب ايستاد و فرمان داد اموال را بيرون آوردند و به مردم گفت : پايدارى و جنگ كنيد كه اين اموال از شماست . گروهى از مردم سرگرم برداشتن اموال شدند و به جاى جنگ به آن پرداختند . مروان به پسرش عبد الله گفت ، با ياران خود ميان مردم حركت كن و هر كه را در صدد تصرف اموال است از آن كار بازدار .
عبد الله همراه ياران خود پرچم خويش را كژ كرد و پى اين كار رفت ولى مردم بانگ برداشتند : گريز ، گريز همگان گريختند و ياران عبد الله بن على بر آنان چيره شدند .
چون مروان در بوصير كشته شد . حسن بن قحطبه گفت : يكى از دختران مروان را پيش من آوريد . دخترى را پيش او آوردند كه از بيم مى لرزيد . حسن گفت : بر تو باكى نخواهد بود . گفت : چه بيم و باكى بزرگتر از اين كه مرا سر برهنه پيش خود حاضر كردهاى و حال آنكه من پيش از تو هرگز مرد نامحرمى نديدهام . حسن او را نشاند و سر مروان را بر دامن او نهاد . دختر فرياد بر آورد و سخت مضطرب شد . به حسن گفته شد : اين كار را براى چه كردى گفت همان كارى را كه نسبت به زيد بن على انجام دادند انجام دادم . آنها پس از اينكه او را كشتند سرش را در دامن زينب دختر على بن الحسين ( ع ) قرار دادند .
همسر مروان بن محمد پس از اينكه پير زنى سالخورده شده بود به روزگار
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 408
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٠٨