جارچى پيش روى او جار مى زد كه اين على بن عبد الله دروغگوست . در آن حال كسى به او گفت : اى ابو محمد ، به چه سبب آنان تو را به كذب و دروغ نسبت مى دهند گفت : اين سخن من كه مى گويم « اين حكومت به زودى به فرزندان من خواهد رسيد » به اطلاع آنان رسيده است و به خدا سوگند ، اين حكومت ميان خود بنى اميه خواهد بود تا هنگامى كه بردگان كوچك چشم پهن چهرهء آنان كه گويى چهرههايشان چون سپرهاى پرچين تركان مغول است حكومت كنند .
روايت شده است كه على بن عبد الله در حالى كه دو نوه او ، يعنى سفاح و منصور كه به خلافت رسيدند ، همراهش بودند پيش هشام رفت ، و در امورى كه مى خواست با او گفتگو كرد و برخاست و چون پشت كرد هشام گفت : اين پير مرد خرف شده است و ياوه مى گويد و اظهار مى دارد كه اين حكومت به پسران او منتقل خواهد شد . على بن عبد الله سخن او را شنيد و به سوى او برگشت و گفت : آرى به خدا سوگند ، اين كار صورت مى گيرد و همين دو پادشاهى خواهند كرد .
ابو العباس مبرد اين سخن را در كتاب الكامل روايت كرده و مى گويد : طبق روايت محمد بن شجاع بلخى ، على بن عبد الله بن عباس پيش سليمان بن عبد الملك رفت و دو نوهء او ، ابو العباس سفاح و ابو جعفر منصور كه بعد خليفه شدند ، همراهش بودند . سليمان براى او روى تخت خويش جا باز كرد و نسبت به او نيكى و از نياز او سوال كرد . او گفت : سى هزار درهم وام دارم ، سليمان دستور پرداخت آن را داد .
على بن عبد الله گفت : نسبت به اين دو نوه من سفارش به نيكى كن و او چنان كرد .
على از او سپاسگزارى كرد و گفت : پيوند خويشاوندى ترا پاداش دهاد چون على پشت كرد سليمان به ياران خود گفت : اين پير مرد به مناسبت بالا رفتن سن خود گرفتار حواسپرتى شده است و مى گويد : اين پادشاهى به فرزندان او منتقل خواهد شد . على بن عبد الله اين سخن را شنيد و به سوى او برگشت و گفت : آرى به خدا سوگند ، اين كار صورت مى گيرد و همين دو پادشاهى خواهند كرد .
ابو العباس مبرد مى گويد : در اين روايت غلط و اشتباهى است زيرا خليفه در آن هنگام سليمان نبوده است و ظاهرا بايد بر هشام وارد شده باشد زيرا پسر على ، يعنى محمد بن على بن عبد الله بن عباس ، در صدد اين بود كه با يكى از زنان خاندان حارث بن كعب ازدواج كند و سليمان بن عبد الملك به او اجازه نمى داد ، و چون
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 402
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٠٢