كه به هنگام آسايش هم همگى با هم بودند . . . » ديگر از اشعار او در مورد ايشان اين شعر است : « روزگار در مورد مردان من چنان تأثير كرد كه آنان پس از جمع بودن پراكنده و اندك شدند و استخوانم از اندوه در هم شكسته شد . هرگاه آنان را به ياد مى آورم چشم از گريستن باز نمى ماند ، و براى من شايسته و سزاوار است كه چشمم اشك ببارد » و نيز از شعر او درباره ايشان است كه گفته است : « گويى هيچ مردمى براى مرگ جز آنان وجود ندارد هر چند ميان ايشان اشخاص منصف كه ستمگر نبودند وجود دارند . . . » همچنين ابو الفرج مى گويد : مأمون در دمشق به شكار سوار شد تا كنار كوه برف و يخ برود . ميان راه كنار آبگير بزرگى ايستاد . در اطراف آن چهار درخت سرو بود كه بهتر از آن ديده نشده بود . همانجا فرود آمد و شروع به نگريستن به آثار بنى اميه كرد و از آن در شگفت ماند و آنان را ياد آورد و خوراك خواست طبقى طعام آوردند ، خورد و به « علويه » دستور داد تا برايش آواز بخواند ، علويه كه از وابستگان بنى اميه بود اين بيت را خواند : « آنان قوم من بودند كه پس از توانگرى و قدرت نيست و نابود شدند و اگر چشم چون باران نگريد از اندوه مى ميرم » مأمون خشمگين شد و گفت : اى پسر روسپى ، آيا براى تو وقت ديگرى كه بر قوم خود گريه كنى جر اين وقت نبود گفت : چرا برايشان نگريم و حال آنكه وابسته شما « زرياب » كه به روزگار ايشان بود همراه صد سوار با آنان سوار مى شد و من كه وابسته ايشان و همراه شمايم از گرسنگى مى ميرم ، مأمون برخاست و سوار شد و مردم پراكنده شدند و او بيست روز بر علويه خشمگين بود . سرانجام درباره او با مأمون گفتگو كردند از او راضى شد و به او بيست هزار درم بخشيد .
هنگامى كه عبد الله بن على گردنهاى بنى اميه را زد يكى از اصحابش به او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 400
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٠٠