تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
پدران را پسرانى است ، هرگز كهنه نمى شود » و سپس فرمان داد همه كسانى را كه پيش او بودند كشتند . همچنين ابو الفرج ، از على بن محمد بن سليمان نوفلى ، از پدرش ، از قول عموهاى خود نقل مىكند كه مى گفته‌اند : آنان در بصره نزد سليمان بن على بودند و گروهى از بنى اميه هم در حالى كه جامه‌هاى گرانقيمت رنگارنگ بر تن داشتند پيش او حضور داشتند . يكى از دو راوى ياد شده مى گويد : گويى هم اكنون به يكى از ايشان مى نگرم كه موهاى سپيد صورت خود را با مشگ و غاليه سياه كرده بود . سليمان بن على فرمان داد . آنان را كشتند و پاهاى ايشان را گرفتند و كشان كشان بيرون بردند و در حالى كه همچنان جامه‌هاى گرانقدرشان بر تن آنان بود سگها پاهايشان را به نيش گرفته و اين سو و آن سو مى كشيدند . ابو الفرج اصفهانى همچنين از طارق بن مبارك ، از پدرش نقل مىكند كه مى گفته است : فرستادهء عمرو بن معاوية بن عمرو بن عتبة بن ابى سفيان پيش من آمد و گفت : عمرو به تو پيغام داده و مى گويد : اين دولت [ بنى عباس ] به هنگامى فرا رسيد كه من هنوز جوان هستم و عيالوار و اموال من هم پراكنده است . در هر قبيله كه مى روم شناخته و مشهور مى شوم . تصميم گرفته‌ام از اين حالت پوشيده زيستن بيرون آيم و زنان و حرم خود را با فديهء جانم از اين وضع بيرون آورم و من اينك به درگاه امير سليمان بن على مى روم ، اگر ممكن است پيش من بيا . من پيش او رفتم . ديدم طيلسان سپيد بسيار زيبا و شلوار بلند گرانقدر بر تن دارد . گفتم : سبحان الله كه جوانى چه مىكند . آيا مى خواهى با اين جامه‌ها با اين قوم آن هم براى اين كار كه تو دارى ملاقات كنى گفت : نه به خدا سوگند ، مى دانم كه درست نيست ولى هر جامه‌يى كه دارم از اين يكى كه مى بينى بهتر است . من طيلسان خويش را به او دادم و طيلسان او را گرفتم و پاچه‌هاى شلوارش را هم تا زانوهايش تا كردم . او پيش سليمان بن على رفت و شادان بيرون آمد . گفتم : براى من بگو ميان تو امير چه گذشت . گفت : پيش او رفتم ، و او هيچ گاه مرا نديده بود ، گفتم خداوند كار امير را قرين به صلاح دارد ، سرزمينها مرا به سوى تو كشانده و فضل تو مرا به سوى تو راه نموده است . اينك يا مرا بكش يا به سلامت امانم بده . گفت : تو كيستى ، بگو تا بشناسمت .