در پايان روزگار بنى اميه ، عبد الله بن على با عبد الله بن حسن بن حسن در حال حركت بود و داود بن على نيز همراهشان بود . داود به عبد الله بن حسن گفت : چرا به دو پسرت فرمان خروج نمى دهى عبد الله بن حسن گفت : هنوز زمان آن دو فرا نرسيده است . عبد الله بن على برگشت و به آن دو نگريست و گفت : چنين مى بينم كه مى پندارى دو پسر تو قاتل مروان خواهند بود عبد الله بن حسن گفت : آرى همين گونه است . عبد الله بن على گفت : هيهات و سپس به اين بيت تمثل جست : « به زودى اين كار را جوانمرد لاغر اندامى كه تن به مرگ داده و از قبيله جرم است از تو كفايت خواهد كرد » به خدا سوگند ، من مروان را مى كشم و پادشاهى او را از او سلب مى كنم نه تو و دو پسرت . ابو الفرج اصفهانى در كتاب اغانى روايت ديگرى دربارهء علت كشته شدن شمارى از بنى اميه به دست سفاح كه از او امان گرفته بودند ، آورده است .
او مى گويد : زبير بن به كار از عموى خود روايت مىكند كه سفاح روزى در حالى كه پيش او گروهى از بنى اميه ، كه آنان را بر جان امان داده بودند قصيدهيى را كه در مدح او سروده بود خواند . سفاح به بعضى از ايشان روى كرد و گفت : اين قصيده كجا قابل مقايسه با قصائدى است كه شما را با آنها ستودهاند آن شخص در پاسخ ابو العباس سفاح گفت : هيهات به خدا سوگند ، هيچ كس درباره شما آن چنان كه ابن قيس الرقيات درباره ما گفته نسروده است .
« هيچ چيز را بر بنى اميه ناپسند نمى شمردند جز آنكه آنان هنگام خشم هم بردبارى مى كنند ، همانا ايشان معدن پادشاهان اند و عرب فقط به آنان به صلاح مى رسد » سفاح به او گفت : فلان مادرت را گاز بگير گويا هنوز هم هواى خلافت در دل توست ، فرو گيريدشان آنان را فرو گرفتند و كشتند .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 394
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٩٤