تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
عبد الله بن على نامه‌يى به سفاح نوشته بود و او را بر من برانگيخته و از اينكه از من دست برداشته است سرزنش كرده بود و گفته بود : نبايد چنين كار و گفتارى را تحمل كرد . ولى ابو جعفر منصور نامه‌يى به خليفه نوشته و ضمن آن عذر مرا موجه دانسته بود . روزگارى گذشت و ابو جعفر به حضور سفاح آمد ، و چون او برخاست من هم برخاستم . ابو العباس سفاح به من گفت : اى پسر هبيره بر جاى باش من نشستم ، پرده را برداشتند او به اندرون رفت و اندكى درنگ كرد و سپس برگشت در حالى كه دو جامه زر دوزى شده و منقش و ردا و جبه‌يى پوشيده بود - و به خدا سوگند از آن بهتر نديده بودم - - به من گفت : اى پسر هبيره موضوعى را براى تو مى گويم كه نبايد هرگز از زبانت براى هيچ كس بازگو شود . گفتم : باشد . گفت : مى دانى كه ما ولايت عهدى و حكومت را براى كسى كه مروان را بكشد قرار داده‌ايم ، و مى دانى كه عمويم عبد الله بن على او را با لشكر و يارانش و شركت خودش و تدبيرى كه انجام داد كشت . اينك من درباره ابو جعفر منصور سخت اندوهناكم و درباره فضيلت و علم و سن او و ايثارى كه كرده است مى انديشم ، اينك چگونه ولايت عهدى را از او بازستانم گفتم : خداوند كارهاى امير المومنين را قرين صلاح بدارد من براى تو حديث و سخنى مى گويم تا از آن عبرت گيرى و با شنيدن آن از مشورت با من بى نياز گردى . گفت : بگو . گفتم : در سال خليج من همراه مسلمة بن عبد الملك در قسطنطنيه بودم . ناگاه نامه عمر بن عبد العزيز رسيد كه خبر مرگ سليمان و انتقال خلافت را به خود نوشته بود . چون من نزد مسلمه وارد شدم نامه را پيش من انداخت . خواندم و انا لله و انا اليه راجعون بر زبان آوردم . مسلمه شروع به گريستن كرد و مدتى دراز گريست . گفتم : خداوند كار امير را قرين صلاح و بقاى او را طولانى فرمايد گريه بر كار از دست شده نشان ناتوانى است ، مرگ هم آبشخورى است كه ناچار بايد از آن آشاميد . گفت : اى واى بر تو من بر برادرم نمى گريم ، بلكه بر بيرون شدن پادشاهى از ميان فرزندان پدرم و رسيدن آن به فرزندان عمويم مى گريم . ابو العباس سفاح گفت : كافى است كه دانستم و فهميدم . سپس گفت : هر گاه مى خواهى برو . چون برخاستم چندان دور نشده بودم كه سفاح گفت : آى پسر هبيره برگشتم . گفت : ولى تو بدينگونه يكى از آن دو را پاداش دادى و انتقام خون خود را از ديگرى گرفتى . سعيد مى گويد : به خدا سوگند نفهميدم از كدام كار تعجب كنم از زيركى او يا از يادش .