دادند . دشمنان به جنگ ما آمدند و ما به سبب كمى ياران خود از آنان ناتوان مانديم ، و پوشيده نگهداشتن اخبار درست از ما ، مهمترين سبب نابودى پادشاهى ما بود .
سعيد بن عمر بن جعدة بن هبيرة مخزومى يكى از وزيران و نديمان و افسانه سرايان مروان بود . چون كار ابو العباس سفاح بالا گرفت به بنى هاشم پيوست او از طريق ام هانى ، دختر ابو طالب ، با آنان خويشاوند بود . ام هانى همسر هبيرة بن - ابى وهب مخزومى بود و براى او جعده را آورد . سعيد از ويژگان و نزديكان سفاح شد . روزى ابو العباس سفاح در حيره دستور داد سر بريده مروان را بياورند . چون آوردند به حاضران گفت : كداميك از شما اين را مى شناسد سعيد گفت : من او را مى شناسم ، اين سر ابو عبد الملك مروان بن محمد بن مروان خليفه ديروز ماست ، خداى متعال رحمتش كناد سعيد مى گويد : شيعيان از هر سو به من نگريستند و چشم بر من دوختند . سفاح به من گفت : تولدش در چه سالى بوده است گفتم : به سال هفتاد و ششم متولد شده است . ابو العباس سفاح در حالى كه رنگ چهرهاش تغيير كرد برخاست و بر من خشمگين بود . مردم هم پراكنده شدند و در آن باره سخن گفتند . گفتم : آرى به خدا سوگند ، لغزشى بود كه آن قوم هرگز نمى بخشند و فراموش نخواهند كرد .
به خانه خويش آمدم و آن روز تا شب وصيت مى كردم و سفارشهاى خود را مى گفتم .
چون شب فرا رسيد غسل كردم و آماده نماز شدم . ابو العباس سفاح معمولا چون تصميم به احضار كسى و انجام سياست مى گرفت شبانه احضار مى كرد . آن شب را تا صبح بيدار ماندم . بامداد سوار بر استر خود شدم و انديشيدم پيش چه كسى درباره كار خويش بروم ، هيچكس را شايستهتر از سليمان بن مجالد ، وابسته بنى زهرة ، نديدم كه در نظر ابو العباس سفاح داراى منزلتى بزرگ و از شيعيان بنى عباس بود . پيش او رفتم و گفتم : آيا ديشب امير المومنين از من نام نبرد گفت : چرا سخن از تو رفت و افزود او خواهر زادهء ما و نسبت به سالار خود وفادار است و اگر ما هم نسبت به او نيكى كنيم براى ما سپاسگزارتر خواهد بود . من از سليمان از اين خبرى كه داد سپاسگزارى و براى او آرزوى خير كردم و برگشتم و هيچ گاه از ابو العباس سفاح با وجود اين موضوع جز خير و نيكى نديدم .
موضوع اين مجلس را به عبد الله بن على و ابو جعفر منصور خبر داده بودند .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 392
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٩٢