تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
بيان ارزانى مى داد . مروان گفت : عجب اين همان شخص است گفت : آرى . مروان گفت : الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا . و سپس به آن شخص گفت : آيا مى دانى چرا من حكومت را پس از خودم براى پسرم عبد الله قرار دادم و حال آنكه پسرم محمد از او بزرگتر است گفت : نه . مروان گفت : از اين جهت بود كه نياكان ما به ما خبر داده‌اند كه حكومت پس از من به مردى كه نامش عبد الله است مى رسد و من او را به حكومت پس از خود گماشتم . مروان پس از اين گفتگو كه با دوست خود انجام داد نهانى به عبد الله بن على پيام فرستاد كه : اى پسر عمو ، اين حكومت به تو مى رسد ، از خدا بترس و حرمت مرا در مورد زنان و حريم من محفوظ بدار . عبد الله به او پيام داد كه در مورد خون تو حق با ماست و البته در مورد حريم تو حفظ حق بر عهده ماست . مى گويم : مروان چنين پنداشته بود كه خلافت پس از او به عبد الله بن على خواهد رسيد از اين جهت كه نامش عبد الله است ولى نمى دانست كه خلافت براى مرد ديگرى است كه نام او هم عبد الله است يعنى ابو العباس سفاح . علاء بن رافع ، نوهء ذو الكلاع حميرى ، نديم سليمان بن هشام بن عبد الملك بود و هيچ گاه از او جدا نمى شد . هنگامى كه سيه جامگان در خراسان پيروز شده و نزديك عراق رسيده بودند و شايعه پراكنى ميان مردم شدت پيدا كرده بود و دشمنان آنچه مى خواستند در مورد بنى اميه و دوستان ايشان مى گفتند ، علاء همچنان با سليمان بود . علاء مى گويد : در واپسين روزهاى خلافت يزيد ناقص ، سليمان مقابل كاخ پدرش به ميگسارى نشست ، حكم وادى نيز پيش او بود و اين شعر عرجى را براى او مى خواند : « محبوبه و بار و بنه‌اش دوشينه و آغاز شب كوچ كردند . آرى اشك تو بايد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 390 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى