مروان هنگامى كه يقين به زوال پادشاهى خود كرد به دبير خويش عبد الحميد بن يحيى گفت : اينك من نيازمند آن شدهام كه تو به دشمن بپيوندى و تظاهر به پيمان شكنى و مكر با من كنى زيرا شيفتگى آنان به بلاغت تو و نياز آنان به دبيرى و قدرت نگارش تو آنان را وادار مىكند تا ترا برگزينند و به خود نزديك سازند و تو بكوش تا در دورهء زندگى ام سود بخش باشى در غير اين صورت مى توانى پس از مرگم زنان و حرم مرا حفظ كنى . عبد الحميد گفت : اين اشارتى كه كردى براى من در عين آنكه سودبخش است ولى زشت ترين كارهاست و من به چيزى جز پايدارى و صبر با تو نمى انديشم ، تا خداوند پيروزى نصيب تو فرمايد يا من در برابرت كشته شوم و سپس اين بيت را خواند : « در نهان وفادار باشم و به ظاهر غدر و مكر سازم چه عذرى مىتواند در قبال مردم وجود داشته باشد » عبد الحميد بر حال خود باقى ماند و به بنى هاشم نپيوست تا آنكه مروان كشته شد و سپس عبد الحميد را اعدام كردند . اسماعيل بن عبد الله قسرى مى گويد : هنگامى كه مروان در هزيمت و گريز خود به حران رسيده بود مرا احضار كرد و به من گفت : اى ابو هاشم - و پيش از آن مرا با كنيه مورد خطاب قرار نمى داد - مى بينى كار به كجا كشيده است و تو مرد مورد اعتمادى و « نوشدارو پس از سهراب معنى ندارد » رأى تو چيست گفتم : اى امير المومنين تو چه تصميم گرفتهاى گفت : تصميم دارم با وابستگان و پيروان خويش كوچ كنم و خود را به « درب » برسانم و سپس آهنك يكى از شهرهاى روم كنم و آنجا فرود آيم و با پادشاه روم مكاتبه كنم و از او براى خود امان بگيرم و اين كار را گروهى از پادشاهان ايران هم انجام دادهاند و در اين كار بر پادشان ننگ و عارى نخواهد بود ، تا آنكه ياران گريزان و كسانى كه در حال ترس هستند و آنان كه طمع خواهند بست ، همواره به من ملحق شوند و شمار همراهانم بيشتر شود و بر همان حال بمانم تا خداوند گره از كارم بگشايد و مرا بر دشمن پيروز فرمايد .
من ديدم آنچه او تصميم گرفته است درست است ولى هنگامى كه به كارهاى او براى قبيله نزار و تعصب
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 387
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٨٧