تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
صورت همين اخلاق من كه خوشايند تو است ترا ناخوش خواهد نمود . معاويه گفت : اى ابا جعفر ، ترا سوگند مى دهم كه بنشينى . خداوند لعنت كند آن كس را كه سوسمار سينه‌ات را از لانه‌اش بيرون كشيد . آنچه گفتى حضورت فرستاده خواهد شد و هر آرزويى داشته باشى پيش ما برآورده است و بر فرض كه منصب و مقام پسنديده‌ات هم نبود باز خلق و خوى و شكل و هيأت تو پيش ما براى تو دو شفيع [ گرانقدر ] است . وانگهى تو پسر ذوالجناحين و سرور بنى هاشمى . عبد الله گفت : هرگز سرور بنى هاشم حسن و حسين هستند و در اين باره هيچ كس با آن دو ستيز ندارد . معاويه گفت : اى ابا جعفر ترا سوگند مى دهم هر حاجتى دارى بگو كه هر چه باشد آن را برمى آورم هر چند تمام ثروت خود را از دست بدهم . عبد الله گفت : در اين مجلس هرگز و برگشت . معاويه بر او چشم دوخت و همچنان كه او مى رفت گفت : به خدا سوگند ، گويى رسول خدا ( ص ) است . راه رفتن و هيكل و خلق و خويش همان گونه است . آرى پرتوى از آن چراغ است و دوست مى دارم در قبال گرانبهاترين چيزى كه دارم او برادرم مى بود . سپس معاويه به عمرو عاص نگريست و گفت : اى ابا عبد الله خيال مى كنى چه چيزى او را از سخن گفتن با تو بازداشت . گفت : همان چيزى كه بر تو پوشيده نيست . معاويه گفت : خيال مى كنم مى خواهى بگويى از پاسخ تو بيم كرد . هرگز به خدا سوگند كه او ترا كوچك و حقير شمرد و ترا شايسته سخن گفتن نديد . مگر نديدى كه روى به من كرد و خود را از حضور تو غافل نشان داد عمرو گفت : آيا مى خواهى پاسخى را كه برايش آماده كرده بودم بشنوى معاويه گفت : اى ابا عبد الله خود را باش كه اينك هنگام پاسخ آنچه در امروز گذشت نيست . معاويه برخاست و مردم پراكنده شدند .

عبد الله بن عباس و مردانى از قريش در مجلس معاويه

همچنين مدائنى روايت مىكند كه يك بار كه عبد الله بن عباس پيش معاويه آمد . معاويه به پسر خود يزيد و به زياد بن سميه و عتبة بن ابى سفيان و مروان بن حكم و عمرو بن - عاص و مغيرة بن شعبه و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن ام حكم گفت : مدتهاست كه