تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
اين مرد چه بيرون آمد ، او را چه مى شد اگر به تعريض و كنايه هم مى گفت كافى بود ، ولى او با گفتار خود مرا خوار كرد و با تيرهاى زهرآگين خود مرا نشانه ساخت . يكى از همنشينان معاويه به او گفت : اى امير المومنين حوائج با سه منظور برآورده مىشود : يا نيازمند و حاجت خواه سزاوار آن است و حاجت او به سبب حقى كه دارد برآورده مىشود يا آنكه از كسى كه حاجت مى طلبند كريم و بزرگوار است و حاجت را چه كوچك و چه بزرگ برمى آورد يا آنكه حاجت خواه شخص فرومايه‌يى است و شخص شريف نفس خود را از شر زبان او حفظ مىكند و به آن منظور حاجت و نياز او را برمى آورد . معاويه گفت : خدا پدرت را بيامرزد چه نيكو سخن گفتى و به عمرو پيام داد تا بيايد و چون آمد حاجت او را برآورد و جايزه بزرگى هم به او داد . عمرو همين كه گرفت و پشت كرد و برگشت معاويه اين آيه را خواند : « اگر به آنان از صدقات داده شود خشنود مى شوند و اگر داده نشود در آن صورت خشمگين مى شوند » . عمرو آن را شنيد و خشمگين برگشت و گفت : اى معاويه به خدا سوگند ، همواره از تو با زور مى گيرم و فرمانى از تو نخواهم برد و براى تو چاه ژرفى مى كنم كه چون در آن افتى استخوان پوسيده شوى . معاويه خنديد و گفت : اى ابا عبد الله ، از اين سخن منظورم تو نبودى آيه‌يى از قرآن بود كه به قلبم خطور كرد و خواندم . هر كار مى خواهى بكن .

عبد الله بن جعفر و عمرو بن عاص در مجلس معاويه

مدائنى روايت مىكند و مى گويد : روزى در حالى كه معاويه با عمرو عاص نشسته بود حاجب گفت : عبد الله بن جعفر بن ابى طالب آمد . عمرو گفت به خدا امروز با او بد رفتارى مى كنم . معاويه گفت : اى ابا عبد الله اين كار را مكن كه نمى توانى داد خويش از او بستانى و شايد تو با اين كار منقبتى را از او كه بر ما پوشيده است آشكار گردانى و چيزى را كه دوست نمى داريم از او بدانيم روشن سازى . در همين هنگام عبد الله بن جعفر رسيد . معاويه او را نزديك خود نشاند . عمرو روى به يكى از همنشينان معاويه كرد و آشكارا و بدون اينكه از عبد الله بن جعفر