تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
نخست از بيعت با او خوددارى و سرانجام با كراهت با او بيعت كرد ، در خون عمر هم شركت داشت و عثمان را با ظلم و ستم كشت و مدعى خلافتى شد كه از او نبود . آن گاه از جنگ صفين و فتنه‌ها نام برد و او را سرزنش كرد و كارهاى زشت ديگرى را هم بر شمرد و به على ( ع ) نسبت داد . سپس گفت : اى فرزندان عبد المطلب ، خداوند به اين جهت كه شما خليفگان را كشتيد و خونهاى حرام را حلال شمرديد و كارهاى ناروا كرديد و بر پادشاهى حرص ورزيديد ، پادشاهى را به شما ارزانى نداشت . و تو خودت اى حسن ، با خود مى گفتى خلافت به تو مى رسد ولى ترا خرد و كفايت اين كار نيست و كردار خداوند سبحان را با خود چگونه ديدى عقلت را از تو گرفت و ترا در حالى رها كرد كه نادانترين فرد قريش باشى و ترا مسخره و استهزاء مى كنند و اين به سبب كردار ناپسند پدرت بود . ما اينك ترا فراخوانده‌ايم تا خود و پدرت را دشنام دهيم ، اما پدرت را خداوند خود سزايش داد و كار او را از ما كفايت كرد ، اما تو هم اكنون اسير دست ما و در اختيار مايى هر چه بخواهيم درباره‌ات انجام مى دهيم و اگر ترا بكشيم بر ما از خداوند گناهى و در نظر مردم عيبى نيست آيا مى توانى پاسخ ما را بدهى و ما را تكذيب كنى و اگر تصور مى كنى ما در موردى دروغ گفتيم پاسخ آن را به ما بگو و گرنه بدان كه خودت و پدرت ستمگريد . سپس وليد بن عقبة بن ابى معيط سخن گفت و چنين اظهار داشت : اى بنى هاشم ، شما دايى هاى عثمان بوديد و او براى شما چه نيكو پسرى بود ، حق شما را شناخت . شما خويشاوندان همسرش بوديد و او چه داماد پسنديده‌يى بود كه شما را گرامى مى داشت ، ولى شما نخستين كسانى بوديد كه بر او رشك برديد و حسد ورزيديد و و پدرت با ستم او را كشت و هيچ عذر و بهانه‌يى نداشت . ديديد كه خداوند چگونه خون او را طلب كرد . و شما را به اين روز انداخت به خدا سوگند ، بنى اميه براى بنى هاشم بهتر از بنى هاشم براى بنى اميه بودند و معاويه براى خود تو بهتر از توست . سپس عتبة بن ابو سفيان سخن گفت . او چنين اظهار داشت : اى حسن ، پدرت بدترين فرد قريش براى قريش بود . خونريزترين آنان و قطع كننده‌ترين ايشان در پيوند خويشاوندى و داراى شمشير و زبان دراز بود . زنده را مى كشت و بر مرده عيب مى گرفت و تو خود از كسانى هستى كه عثمان را كشته‌اند و ما ترا در قبال خون او مى كشيم . اما اينكه اميد به خلافت بسته‌اى ترا در آن سهمى نيست و آتش زنهء تو آن را