تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
« همانا براستى بر عهده سالار است كه نيزه را خون آلوده كند يا آن را درهم شكند » در اين جنگ عبد العزيز بن مروان زخمى بر زمين افتاد ولى نجات پيدا كرد . گويد : مروان از كنار مردى از قبيله محارب گذشت كه همراه تنى چند از ياران مروان بود ، مروان به او گفت : خدايت رحمت كناد شمار شما را اندك مى بينم اى كاش به ديگر ياران خود ملحق مى شدى . گفت : اى امير المومنين فرشتگانى كه همراه ما براى يارى هستند برابر آن كسانى هستند كه مى گويى باز هم به آنان ملحق شويم مروان خنديد شاد شد و به كسانى كه اطراف او بودند گفت : آيا نمى شنويد ابو جعفر طبرى مى گويد : قاتل ضحاك بن قيس مردى از قبيله كلب به نام زحنة بن عبد الله بود كه چون او را كشت و سرش را پيش مروان آورد در چهره مروان آثار افسردگى ظاهر شد و گفت : اينك كه سالخورده و استخوانهايم پوك شده و از عمرم چيزى باقى نمانده است به كوبيدن لشكرها به يكديگر روى آورده‌ام . ابو جعفر طبرى مى گويد : روايت شده است كه چون با مروان بيعت شد و او مردم را به بيعت فرامى خواند اين ابيات را سرود : « چون كار را كارى سخت و دشوار ديدم افراد قبايل غسان كلب را به مقابله آنان بردم . . . » ابو جعفر طبرى مى گويد : پس از كشته ضحاك بن قيس مردم گريختند . حمصيان خود را به حمص رساندند و در آن هنگام نعمان بن بشير امير آن شهر بود . و او چون