تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
حركت كردند و پرچم ها بسوى جابيه به حركت آمد . در اين هنگام ثور بن معن بن - يزيد بن اخنس سلمى پيش ضحاك آمد و گفت : تو نخست به فرمانبرى از ابن زبير دعوت كردى پذيرفتيم و با تو بيعت كرديم ، و اينك پيش اين مرد عرب بيابان نشين قبيله كلب مى روى تا خواهر زادهء خود ، خالد بن يزيد را خليفه سازد ضحاك گفت : چاره صلاح چيست ثور گفت : صلاح آن است كه آنچه را پوشيده مى داشتيم آشكار سازيم و مردم را به اطاعت از ابن زبير فراخوانيم و در اين مورد جنگ كنيم . ضحاك با همراهانش راه خود را جدا ساخت و از بنى اميه و همراهان ايشان و قبايل يمن خود را بريد و در « مرج راهط » فرود آمد . ابو جعفر طبرى مى گويد : درباره اينكه جنگ مرج راهط چه سالى بوده اختلاف است . واقدى مى گويد : در سال شصت و پنجم هجرت بوده و ديگران مى گويند به سال شصت و چهارم بوده است . طبرى مى گويد : بنى اميه و همراهانشان خود را در جابيه به حسان رساندند و حسان چهل روز پيشنمازى ايشان را بر عهده داشت و مردم با يكديگر مشورت مى كردند . ضحاك بن قيس از مرج راهط به نعمان بن بشير انصارى كه امير حمص بود نامه نوشت و از او يارى خواست و به زفر بن حارث ، امير قنسرين ، و نائل بن قيس كه امير فلسطين بود نامه نوشت و از آنان هم مدد خواست و همگان در اطاعت ابن زبير بودند و نيروهاى امدادى بر او فرستادند و سپاهيان در مرج راهط پيش ضحاك بن قيس جمع شدند . اما گروهى كه در جابيه بودند هواهاى مختلف در سر داشتند : مالك بن هبيره - سلولى كه هوادار يزيد بن معاويه بود ، دوست مى داشت خلافت در فرزندان يزيد باشد . حصين بن نمير سلولى كه هواخواه بنى اميه بود دوست مى داشت خلافت از مروان باشد . مالك بن هبيره به حصين گفت : بيا با اين نوجوان كه پدرش را خود زاييده‌ايم و خواهرزادهء ماست بيعت كنيم و منزلتى را كه پيش پدرش داشتيم مى دانى و اگر با او بيعت كنى او ترا برگردن اعراب سوار مىكند و منظور مالك بيعت با خالد بن - يزيد بود . حصين گفت : به خدايى خدا سوگند كه ممكن نيست اعراب براى خلافت پير مردى را پيشنهاد كنند و ما خلافت پسر بچه‌يى را . مالك گفت : چنين مى پندارم كه هواى تو بر مروان است . به خدا سوگند ، اگر مروان را به خلافت رسانى حتى نسبت