سپس روزى ضمن بگو مگويى كه ميان مروان و خالد صورت گرفت و مجلس انباشته از سران قوم بود مروان به خالد گفت : اى پسر زنى كه « نشيمنگاهش خيس است » ساكت باش . خالد گفت : آرى به جان خودم سوگند كه تو موتمن خائنى و در حالى كه مى گريست از مجلس بيرون رفت . او كه نوجوانى بود پيش مادر خويش رفت و موضوع را به او گفت . مادرش گفت : آرام بگير و مبادا كه مروان در تو ناراحتى ببيند من خودم كار او را كفايت مى كنم . و چون مروان پيش مادر خالد آمد پرسيد : خالد به تو چه گفت گفت : چه مى بايست بگويد مروان گفت : آيا از من شكايت نكرد گفت : خالد براى تو بيش از آن احترام قائل است كه از تو گله گزارى كند . گفت : راست مى گويى . مادر خالد چند روزى درنگ كرد تا آنكه روزى مروان در خانهء او خوابيد . او با كنيزكان خود قرار گذاشته بود ، آنان برخاستند گليم ها و پشتى ها را روى مروان نهادند و بر آن نشستند تا او را خفه كردند و اين كار در ماه رمضان بود .
و به گفته واقدى مروان در آن هنگام شصت و سه ساله بود . ولى هشام بن محمد كلبى مى گويد : مروان در آن هنگام هشتاد و يك سال داشته ، و مدت خلافت او نه ماه بوده است و گفته شده است . ده ماه بوده است ، او در آن هنگام كه دبير عثمان بود از خود عثمان بيشتر فرمان صادر مى كرد و از او بر كارها مسلطتر بود و هر لطفى هم كه مى خواست نسبت به هر كس انجام مى داد و اين موضوع از بزرگترين عوامل خلع و قتل عثمان بود .
گروهى گفتهاند ضحاك بن قيس چون در مرج راهط فرود آمد مردم را براى بيعت با ابن زبير دعوت نمى كرد بلكه براى بيعت با خود دعوت مى كرد و با او كه قريشى بود به خلافت بيعت شد . ولى آنچه بيشتر گفتهاند و مشهورتر است اين است كه او براى ابن زبير دعوت مى كرده است .
خطبه ( 73 )
از سخنان آن حضرت ( ع ) هنگامى كه آهنگ بيعت با عثمان كردند [ در اين سخنان امير المومنين عليه السلام كه خطاب به اهل شورى است