كرده و به ابن زبير دشنام داده بودند بازداشت و زندانى كنند . در اين حال مردم به يكديگر افتادند . افراد قبيله كلب به عمر بن يزيد حكمى هجوم بردند و او را زدند و جامههايش را پاره كردند خالد بن يزيد بن معاويه كه در آن هنگام پسر نوجوانى بود در حالى كه ضحاك بن قيس بالاى منبر بود دو پله از منبر بالا رفت و سخنان مختصرى گفت كه به آن خوبى سخن شنيده نشده بود و از منبر فرود آمد .
همين كه ضحاك بن قيس به خانه خود رفت افراد قبيله كلب به زندان رفتند و سفيان بن ابرد كلبى را از زندان بيرون آوردند ، افراد قبيله غسان هم يزيد بن ابى النمس را از زندان بيرون آوردند . وليد بن عتبه گفت : اگر من هم از قبيله كلب يا غسان مى بودم از زندان بيرون آورده مى شدم . خالد و عبد الله دو پسر يزيد بن معاويه در حالى كه دايى هايشان از قبيله كلب همراهشان بودند آمدند و وليد را هم از زندان بيرون آوردند .
ضحاك بن قيس به مسجد دمشق آمد و نشست و از يزيد بن معاويه نام برد و بر او دشنام داد . سنان كه از قبيله كلب بود و چوبدستى همراه خود داشت برخاست و ضحاك را زد . مردم كه در مسجد حلقه حلقه نشسته بودند و شمشيرهايشان همراهشان بود به يكديگر حمله بردند و زد و خورد كردند . قبيله قيس عيلان همگى مردم را به بيعت با ابن زبير فرامى خواندند ، ضحاك هم با آنان بود . قبيله كلب به بيعت با بنى اميه به ويژه بيعت با خالد بن يزيد فرامى خواندند و در مورد خالد تعصب داشتند . ضحاك به دار الامارة رفت و سحرگاه آن روز هم براى گزاردن نماز صبح به مسجد نيامد .
و چون روز بر آمد پيام فرستاد و بنى اميه را فراخواند و آنان پيش او رفتند از ايشان پوزش خواست و پايدارى و خوبيهاى آنانرا متذكر شد و گفت او هواى چيزى كه ايشان را ناخوش آيد در سر ندارد . سپس گفت : شما براى حسان نامه بنويسيد ما هم نامه مى نويسيم كه حسان از اردن حركت كند و به جابيه بيايد ، ما و شما هم از اينجا حركت مى كنيم تا به او برسيم و آنجا مردم به حكومت مردى از شما هماهنگ شوند . بنى اميه به اين موضوع راضى شدند و براى حسان كه در اردن بود نامه نوشتند ضحاك هم به او نامهيى نوشت و فرمان داد به جابيه بيايد و مردم شروع به فراهم آوردن وسايل سفر كردند .
ضحاك بن قيس از دمشق بيرون رفت مردم هم بيرون رفتند و بنى اميه هم
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٧٤