زياد را بدان سبب است كه ديگر افراد بنى اميه هم او را خوش نمى داشتند و خداوند براى ما در اين ناخوش داشتن خير بسيار قرار داده است ، و اما در مورد رمله و عمرو ، به خدا سوگند ، يكسال يا بيش از آن است كه دختر عثمان همسر من است و من هرگز جامه او را نگشودهام - و بدينگونه بر معاويه تعريض زد كه دخترت رمله شكايت از همبستر نشدن عمرو بن عثمان با او دارد . معاويه سخت خشمگين شد و گفت : اى پسر وزغ تو در جريان كار نيستى . مروان گفت : همانگونه است كه به تو گفتم و اينك من داراى ده پسر و ده برادر و ده برادرزادهام و نزديك است كه شمار اعقاب پدرم به آن شمار يعنى چهل برسد . و اگر برسند خواهى دانست كه موقعيت تو در نظرم چگونه است . معاويه از خشم فروآمد و دو بيت زير را خواند : « بر فرض كه ميان بدان شما اندك باشم همانا در نظر گزيدگان شما بسيارم . . . » و معاويه در قبال مروان تواضع و كوچكى كرد و گفت : حق دارى سرزنش كنى تا راضى شوى و من ترا به امارت خودت برمى گردانم ، مروان برجست و گفت : هرگز سوگند به جان خودت كه نخواهى ديد من بر سر كار خويش برگردم و بيرون رفت .
احنف به معاويه گفت : هرگز از تو چنين اشتباهى نديده بودم اين فروتنى براى مروان چه معنى داشت و چه كارى از او و فرزندان پدرش هنگامى كه شمارشان به چهل برسد ساخته است ، و در چه مواردى از ايشان بيم دارى او گفت : نزديك بيا تا بگويمت . احنف نزديك معاويه رفت . معاويه به او گفت : حكم بن ابى العاص از جمله كسانى بود كه چون خواهرم ام حبيبة را به حضور پيامبر مى بردند او را همراهى مى كرد و او عهدهدار بردن ام حبيبه بود . پيامبر ( ص ) مدتى نگاه خود را به چهره او دوختند و چون حكم بيرون رفت گفته شد : اى رسول خدا ، نگاه خود را به حكم دوخته بوديد . فرمود : « پسر آن زن مخزومى را مى گوييد او مردى است كه چون شمار فرزند و فرزندزادگانش به سى يا چهل مرد برسد آنان پس از من عهدهدار حكومت مى شوند » . و به خدا سوگند كه مروان اين سخن خود را از چشمه زلالى گرفته است . احنف گفت : اى امير المومنين ، آرام باش اين سخن را كسى از تو نشنود كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٧٠