تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
نباشد همراه مردم پيش او برو . مروان همانجا ماند و عبد الرحمان برگشت و چون پيش معاويه رسيد هنگامى بود كه به مردم شام مى دادند . او براى معاويه اين دو بيت را خواند : « ناقه شتران در حالى كه بر لگام و دهانه خود مى دمند و از دوش و كوهان خويش جل و تنپوش را كنار مى زنند پيش تو آمدند . . . » معاويه به عبد الرحمان گفت : آيا براى ديدار من آمده‌اى يا براى فخر فروشى و ستيزه گفت : براى هر كدام كه تو بخواهى . گفت : من هيچ كدام را نمى خواهم . و مقصود معاويه اين بود تا او را از سخنى كه مى خواست بگويد منصرف سازد و باز دارد . سپس از عبد الرحمان پرسيد : با چه مركوبى پيش ما آمده‌اى گفت : با اسب آمده‌ام . معاويه پرسيد : چگونه اسبى است گفت : « اسبى پر هياهو كه صداى شيهه او چون تندر است . » و مقصودش اين بود كه بر معاويه كنايه و تعريض زند زيرا نجاشى شاعر در مورد گريز معاويه از جنگ صفين اين كلمات را در صفت اسبى كه او را از معركه به سلامت در ربوده بود به كار برده و گفته بود : « پسر حرب را در حالى كه نيزه‌ها به او نزديك بود اسبى تيزرو و پرهياهو كه صداى شيهه‌اش چون تندر بود نجات داد . . . » معاويه خشمگين شد و گفت : آرى ولى چنان اسبى را صاحبش در تاريكيها براى انجام كارهاى ناپسند و از ديوار همسايه بالا رفتن و پس از خوابيدن مردم تجاوز كردن به همسران برادر و خويشاوندانش سوار نمى شود - عبد الرحمان متهم بود كه نسبت به زن برادر خود چنين مىكند - عبد الرحمان شرمنده شد و گفت : اى امير المومنين چه چيزى ترا به عزل پسر عمويت واداشت آيا به سبب خيانتى اين كار لازم بود يا به سبب تدبيرى كه مصلحت دانسته‌اى . معاويه گفت : به سبب تدبيرى بود كه آن را به صلاح مقرون دانستم . عبد الرحمان گفت : در اين صورت اهميتى ندارد و از پيش او برخاست و به ملاقات برادر خود مروان رفت و سخنانى را كه ميان او و معاويه رد و بدل شده بود به اطلاع او رساند . مروان سخت خشمگين شد و گفت : خداوندت زشت بدارد كه چه ضعيف و ناتوانى نخست بر آن مرد كنايه و تعريضى زدى كه او را خشمگين ساخت و چون داد خود را از تو گرفت در مقابل او گنگ و خاموش شدى . مروان آنگاه جامه‌هاى آراسته خود را پوشيد و شمشير خود را بر دوش افكند و سوار بر اسب خويش شد و پيش معاويه رفت . معاويه