همين كه او را ديد و آثار خشم در چهرهاش ظاهر بود گفت : اى ابو عبد الملك خوش آمدى و هنگامى به ديدار ما آمدى كه ما سخت مشتاق تو هستيم . مروان گفت : هرگز به خدا سوگند كه به اين منظور به ديدار تو نيامدهام بلكه در حالى نزد تو آمدهام كه كافر نعمت و قطع كننده پيوند خويشاوندى هستى . به خدا سوگند ، كه نسبت به ما انصاف ندادى و پاداش ما را چنان كه شايد و بايد نپرداختى ، تو مى دانى كه از ميان طايفه بنى عبد شمس حق سبقت در اسلام و افتخار دامادى رسول خدا را داشتن و به خلافت رسيدن از خاندان ابى العاص است . اى فرزندان حرب ، آنان رعايت پيوند خويشاوندى شما را كردند و شما را به شرف و ولايت رساندند و شما را از كار بر كنار نكردند و كسى را بر شما نگزيدند .
تا آنكه شما به ولايت رسيديد و كار حكومت به دست شما افتاد ، بدرفتارى كرديد و پيوند خويشاوندى را با زشتى بريديد . آرام بگيريد ، آرام كه شمار پسران و نوادگان حكم به بيست و چند رسيده است و فقط اندك روزگارى مانده كه شمارشان به چهل برسد و در آن هنگام معلوم خواهد شد كه هر يك از ايشان در چه موقعيتى است و آنان مترصد خواهند بود كه پاداش نيكى و سزاى بدى را بپردازند .
ابو الفرج مى گويد : اين اشاره است به گفتار رسول خدا ( ص ) كه فرمودهاند : « چون فرزندان و اعقاب ابى العاص به چهار تن برسند اموال خدا را مايه دولت خود و بندگان خدا را بردگان خود قرار مى دهند » و اعقاب ابى العاص اين موضوع را متذكر بودند كه چون شمارشان به آن حد برسد به زودى عهدهدار كار خلافت خواهند شد .
ابو الفرج مى گويد : معاويه به مروان گفت : اى ابو عبد الملك آرام باش كه من ترا به سبب خيانتى از كار بر كنار نكردم ، بلكه براى سه مورد كه اگر تنها يكى از آن موارد مى بود بركنارى تو واجب مى شد ترا بر كنار ساختم . نخست اينكه من ترا بر عبد الله بن عامر ولايت داده و با آنكه ميان شما آن همه كدورت بود نتوانستى از او انتقام خود را بگيرى و موضوع را تسكين بخشى . دوم اينكه از امارت زياد بن - ابيه كراهت داشتى . سوم اينكه دختر من رمله از تو تقاضا كرد كه داد او را از شوهرش عمرو بن عثمان بستانى و او را يارى ندادى . مروان گفت : اما در مورد ابن - عامر من نمى خواستم به هنگام قدرت خود از او انتقام بگيرم و هرگاه روياى قرار گيريم خواهد دانست ارزش او چيست . اما ناخوش داشتن من امارت و فرماندهى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٦٩