تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
هر سو راه را بر او مسدود مى كنم . على فرمود : اى ابو سفيان چه روزگار درازى كه نسبت به اسلام و مسلمانان حيله سازى كردى و به آنان هيچ زيانى نرسيد ، خود را باش كه ما ابو بكر را شايسته حكومت مى بينيم . ابو بكر جوهرى مى گويد : يعقوب همچنين از قول رجال خود براى ما حديث كرد كه چون با ابو بكر بيعت شد ، على از آن سرپيچى كرد و با او بيعت نكرد . به ابو بكر گفته شد : على حكومت ترا ناخوش مى دارد . ابو بكر به على پيام فرستاد كه آيا حكومت مرا ناخوش مى دارى فرمود : نه ، ولى بيم آن دارم كه بر قرآن چيزى افزوده شود ، بدين سبب سوگند خوردم كه رداء بر دوش نيفكنم تا قرآن را جمع كنم ، فقط براى شركت در نماز جمعه رداء بر دوش مى افكنم . ابو بكر گفت : به راستى كه چه نيكو كردى . گويد : على ، كه سلام و درود بر او باد ، قرآن را همانگونه كه نازل شده بود با ناسخ و منسوخ آن جمع كرد . ابو بكر جوهرى مى گويد : يعقوب ، از ابو نصر ، از محمد بن راشد ، از مكحول نقل مىكند كه پيامبر ( ص ) خالد بن سعيد بن عاص را به حكومتى گماشته بود ، او پس از رحلت پيامبر به مدينه آمد و مردم با ابو بكر بيعت كرده بودند . ابو بكر او را به بيعت با خود فراخواند . نپذيرفت . عمر گفت : اى ابو بكر او را در اختيار من بگذار . ابو بكر عمر را از آزار او منع كرد . پس از گذشتن يك سال روزى ابو بكر از كنار خالد كه بر در خانه‌اش نشسته بود گذشت . خالد او را صدا زد و گفت : اى ابو بكر آيا مى خواهى با تو بيعت كنم گفت : آرى . خالد گفت : پيش بيا ، او نزديك رفت و خالد همچنان كه بر در خانه خود نشسته بود با او بيعت كرد . ابو بكر جوهرى مى گويد : ابو يوسف يعقوب بن شيبة ، از خالد بن مخلد ، از يحيى بن عمر نقل مى كرد كه مى گفته است : ابو جعفر باقر ( ع ) براى من حديث كرد كه به روزگار پيامبر ( ص ) مرد عرب صحرا نشينى پيش ابو بكر آمد و به او گفت مرا اندرزى بده . گفت : بر دو تن هم هرگز اميرى مكن . آن اعرابى به ربذه برگشت و چون خبر رحلت پيامبر به او رسيد پرسيد : چه كسى عهده‌دار حكومت بر مردم شده است گفتند : ابو بكر . آن مرد به مدينه آمد و به ابو بكر گفت : مگر به من فرمان ندادى كه هرگز بر دو تن هم حكومت نكنم گفت : آرى . گفت : پس ترا چه مىشود ابو بكر گفت : براى حكومت هيچكس را سزاوارتر از خود نديدم .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 175 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى