جوهرى مى گويد : ابو زيد عمر بن شبه ، از زيد بن يحيى انماطى ، از صخر بن - جويريه ، از عبد الرحمان بن قاسم ، از پدرش نقل مىكند كه مى گفته است : ابو بكر دست عمر و مرد ديگرى از مهاجران را ، كه مى گويند ابو عبيدة بوده است ، گرفت تا پيش انصار كه در سقيفه بنى ساعده و حضور سعد بن عباده جمع شده بودند برود .
عمر مى گويد : به ابو بكر گفتم بگذار من سخن بگويم كه من از شتابزدگى ابو بكر مى ترسيدم و او مردى شتابزده بود . ابو بكر گفت : نه ، خودم سخن مى گويم و به خدا سوگند ، چون پيش انصار رسيديم هر آنچه كه در دل داشتم و مى خواستم بگويم ابو بكر همان را گفت . گويد : ابو بكر به انصار چنين گفت : اى گروه انصار هيچ مسلمانى حق شما را منكر نيست . به خدا سوگند ما هرگز به خيرى نرسيدهايم مگر اينكه شما در آن با ما شريك بودهايد . شما پناه و يارى داديد و همكارى و مواسات كرديد ، ولى خودتان به خوبى مى دانيد كه عرب از هيچكس جز اميرى كه از قريش باشد اطاعت نمى كند و بر حكومت ديگرى اقرار نمى آورد . قريش گروه پيامبر ( ص ) و از همه اعراب از لحاظ خويشاوندى به او نزديك تر و خانه و سرزمين آنان از همه بهتر و از لحاظ زبان فصيح تر و از نظر زيبايى زيباروى ترند . شما پيشگامى و آزمونهاى پسر خطاب را در اسلام ديدهايد و شناختهايد ، بياييد با او بيعت كنيم .
عمر گفت : فقط با تو بيعت مى كنيم . عمر خود مى گويد : من نخستين كس بودم كه دست دراز كردم تا با ابو بكر بيعت كنم ، در اين هنگام مردى از انصار دست خود را ميان دست من و دست ابو بكر درآورد و پيش از من با او بيعت كرد . مردم بستر سعد بن عباده را لگد كوب كردند . گفته شد : مواظب باشيد كه سعد را كشتيد عمر گفت : خداوند سعد را بكشد مردى از انصار برجست و گفت : من خردمندى هستم كه بايد از رأى او بهره برد و مرد كار ديده و آزمودهام . او را گرفتند و شكمش را لگد كوب و دهانش را از خاك انباشته كردند .
جوهرى همچنين مى گويد : يعقوب ، از محمد بن جعفر ، از محمد بن اسماعيل از مختار اليمان ، از عيسى بن زيد نقل مىكند كه چون با ابو بكر بيعت شد ، ابو سفيان پيش على ( ع ) آمد و گفت : آيا بايد در مورد حكومت خوارترين و كم شمارترين خاندان قريش بر شما غلبه پيدا كنند و چيره شوند به خدا سوگند ، اگر بخواهى مدينه را براى نبرد با ابو بكر از هر سو انباشته از سواران و پيادگان مى كنم و از
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٧٤