تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
ايستاده است . على فرمود : آيا آب داريد من مشكى كوچك آوردم و لبه آن را خم كردم كه آب بياشامد . فرمود : نه ما از اين كه از لبه مشك آب بنوشيم نهى شده‌ايم . شمشيرش را كه از سر تا قبضه خون آلود بود آويخت و من بر دستهايش آب ريختم هر دو دست خود را تميز شست و سپس با دستهاى خود آب نوشيد و چون سيراب شد سر خود را بلند كرد و پرسيد : افراد قبيله مضر كجايند گفتم : اى امير المومنين هم اكنون ميان ايشان هستى . پرسيد : شما از كدام قبيله‌ايد خدايتان بركت دهاد گفتم : بنى محاربيم . جايگاه خود را دانست و به قرارگاه خود بازگشت . مى گويم : پيامبر ( ص ) از خم كردن لبه مشك و نوشيدن آب از داخل مشك نهى فرموده است . زيرا مردى بدانگونه آب آشاميده بود و مارى [ زالو ] كه در مشك بود به شكمش رفته بود . ابن ديزيل مى گويد : اسماعيل بن ابى اويس ، از عبد الملك بن قدامة بن ابراهيم بن - حاطب جمحى از عمرو بن شعيب ، از پدرش ، از جدش عبد الله بن عمرو عاص نقل مى كرد كه مى گفته است : پيامبر ( ص ) به من فرمود : اى عبد الله چگونه خواهى بود هنگامى كه ميان فرومايگان مردم باقى بمانى كه پيمانها و عهدهاى ايشان در هم و بر هم شده باشد و براى نشان دادن آن حال ، انگشتهاى خود را داخل يكديگر فرمود . گفتم : اى رسول خدا ، فرمان خودت را به من ابلاغ فرماى . فرمود : آنچه را پسنديده مى دانى و مى شناسى به آن عمل كن و آنچه را زشت و ناشناخته مى بينى رها كن و به آنچه خاص تو است عمل كن و مردم را با كارهاى پست خود واگذار . گويد : در جنگ صفين پدرش عمرو عاص به او گفت : اى عبد الله به ميدان برو جنگ كن . گفت : پدر جان آيا فرمانم مى دهى كه به ميدان روم و جنگ كنم و حال آنكه خودت آنچه را كه پيامبر با من عهد فرمودند شنيده‌اى . عمرو عاص گفت : اى عبد الله ترا به خدا سوگند مى دهم مگر آخر عهدى كه رسول خدا ( ص ) با تو فرمودند اين نبود كه دست ترا گرفتند و در دست من نهادند و گفتند : از پدرت اطاعت كن گفت : آرى چنين بود . عمرو گفت : اينك من به تو فرمان مى دهم به جنگ روى . عبد الله بن عمرو بيرون رفت و در حالى كه دو شمشير بسته بود به جنگ پرداخت . گويد : از جمله اشعار عبد الله بن عمرو عاص كه پس از صفين سروده و در آن
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 133 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى